جستجو برای:
سبد خرید 0
  • خانه
  • دوره های آموزشی
    • دسته بندی ها
      • انگلیسی
    • طرح های نمایش دوره
      • طرح شماره یک
      • طرح شماره دو
      • طرح شماره سه
      • طرح شماره چهار
      • طرح شماره پنج
  • وبلاگ
  • درباره ما
  • تماس با ما
ورود
[suncode_otp_login_form]
گذرواژه خود را فراموش کرده اید؟
عضویت
[suncode_otp_registration_form]
گفتار مهر
  • خانه
  • دوره های آموزشی
    • دسته بندی ها
      • انگلیسی
    • طرح های نمایش دوره
      • طرح شماره یک
      • طرح شماره دو
      • طرح شماره سه
      • طرح شماره چهار
      • طرح شماره پنج
  • وبلاگ
  • درباره ما
  • تماس با ما
ورود/ثبت‌نام
0

وبلاگ

پذیرش و تسلیم

26 تیر 1405
ارسال شده توسط سمیه قاضی
آموزشی

پذیرش یا تسلیم؟

گاهی آنچه زندگی ما را فرسوده می کند ،خودواقعیت نیست،جنگیدن بی پایان با آن است.

چکیده

 گاهی زندگی ما را در برابر واقعیتی قرار می‌دهد که هرگز انتخابش نکرده‌ایم؛ بیماری یک فرزند، یک اختلال رشدی، یک تفاوت جسمی، یا حتی ویژگی شخصیتی‌ای که با آرزوهای ما برای فرزندمان هم‌خوان نیست.

در چنین موقعیت‌هایی، بسیاری از والدین میان دو راه می‌مانند؛ یا آن‌قدر با واقعیت می‌جنگند که خود و خانواده‌شان فرسوده می‌شوند، یا دست از تلاش می‌کشند و نام آن را «پذیرش» می‌گذارند، در حالی که در حقیقت تسلیم شده‌اند.اما پذیرش، نه جنگیدن است و نه دست کشیدن.پذیرش یعنی دیدن واقعیت همان‌گونه که هست؛ نه کمتر و نه بیشتر. یعنی شناختن مرز میان آنچه می‌توان تغییر داد و آنچه باید آموخت با آن زندگی کرد.

در این مقاله، با روایت سه داستان واقعی و نگاهی به یافته‌های روان‌شناسی، تلاش می‌کنیم تفاوت میان پذیرش و تسلیم را روشن کنیم؛ شاید بتوانیم با مهربانی بیشتری هم به فرزندانمان نگاه کنیم و هم به خودمان.

 

کلمات کلیدی

پذیرش روان‌شناختی، درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT)، والدگری آگاهانه، والدین کودکان با نیازهای ویژه، انعطاف‌پذیری روانی، احساس گناه والدین، فرزندپروری، اوتیسم، ADHD، سلامت روان خانواده، پذیرش واقعیت.تسلیم ودرماندگی.

مقدمه

گاهی طبیعت استاد بی نظیری است

سال‌ها پیش، یک کبوتر مهمان تراس خانه ما شد.برای خودش گوشه‌ای انتخاب کرد، لانه ساخت و سه تخم گذاشت.من هر روز به او سر می‌زدم و بی‌آنکه بداند، استاد یکی از زیباترین درس‌های زندگی‌ام شده بود.چند روز بعد، سه جوجه کوچک متولد شدند.یکی قوی‌تر بود، یکی ضعیف‌تر و یکی با پای آسیب‌دیده.مادرشان روزهای اول به هر سه رسیدگی می‌کرد.به هر سه غذا می داد .زیر بالهایش پناهشان می داد.میان آنها تفاوتی قائل نمی شد . اما بعد از مدتی، انگار فهمید جوجه ضعیف توان ادامه دادن ندارد. دیگر انرژی‌اش را صرف او نکرد و جوجه از بین رفت.مادر بدن بی جان جوجه اش را از لانه بیرون انداخت وتمام انرژی اش را صرف دو جوجه دیگرش کرد.آن روز با دیدن ان صحنه غمگین شدم .با خودم گفتم چه طور یک مادر می تواند چنین چیزی را بپذیرد؟!

اما درس هنوز تمام نشده بود.جوجه‌ای که پایش آسیب داشت، زنده ماند.بزرگ شد.پرواز کرد.نه مثل خواهر یا برادر قوی‌ترش.

هیچ وقت تا دور دست ها نرفت. اما به اندازه توان خودش زندگی کرد.هر روز اطراف همان خانه پرواز می‌کرد، غذا پیدا می‌کرد و دوباره برمی‌گشت.بعدتر جفت پیدا کرد و خودش مادر شد.

سال ها بعد، هر وقت به آن کبوتر فکر میکنم، احساس میکنم طبیعت آن روز چیزی را به من نشان دادکه بعد ها روانشناسی برایم توضیح داد.

گاهی ما تصور می‌کنیم ارزش یک زندگی به این است که چقدر شبیه چیزی باشد که انتظار داریم.همه انسانها قرار نیست شبیه هم باشند. همه انسان ها قرار نیست به یک اندازه بدوند ،یک اندازه یاد بگیرند و یا به یک اندازه پرواز کنند.

اما تا وقتی امکان زندگی هست ،رشد هم می تواند وجود داشته باشد. شاید نه به شکلی که ما آرزو کرده ایم ،بلکه به شکلی که واقعیت اجازه می دهد.

گاهی هدف این است که هر کسی بتواند در حد توان خودش، با تمام محدودیت‌ها و تفاوت‌هایش، زندگی کند، دوست بدارد و ادامه دهد.

⸻

آیا پذیرش یعنی دست کشیدن ؟؟؟

در زندگی، گاهی اتفاق‌هایی رخ می‌دهد که هیچ‌کدام از ما انتخابشان نکرده‌ایم.

کودکی با اختلال طیف اوتیسم به دنیا می‌آید.

فرزندی ناشنوا متولد می‌شود.دیگری نابینا.

پزشک تشخیص ADHD می‌دهد.

یا نوجوانی تصمیم‌هایی می‌گیرد که با آرزوهای والدینش متفاوت است.

در چنین لحظه‌هایی، ذهن ما معمولاً یکی از سه واکنش را نشان می‌دهد.بعضی‌ها واقعیت را انکار می‌کنند.می‌گویند:دکتر اشتباه کرده.بچه من هیچ مشکلی ندارد.بعضی‌ها آن‌قدر با واقعیت می‌جنگند که تمام زندگی‌شان به میدان نبرد تبدیل می‌شود.و بعضی دیگر، خسته می‌شوند.می‌نشینند.و نام این درماندگی را «پذیرش» می‌گذارند.

در حالی که هیچ‌کدام از این سه، پذیرش نیست.

⸻

چرا پذیرش این‌قدر سخت است؟

شاید با خودمان فکر کنیم:

اگر پذیرش این‌قدر آرامش‌بخش است، چرا انجام دادنش این‌قدر سخت است؟

پاسخ را روان‌شناسی امروز تا حد زیادی پیدا کرده است.مغز انسان برای آرام بودن ساخته نشده است.مغز ما برای زنده ماندن طراحی شده است.وقتی با یک اتفاق دردناک روبه‌رو می‌شویم، مغز بلافاصله به دنبال راهی برای حذف تهدید می‌گردد.اگر تهدید قابل حذف نباشد، شروع می‌کند به جنگیدن.اگر نتواند بجنگد، گاهی انکار می‌کند.و اگر از هر دو خسته شود، ممکن است به درماندگی برسد.به همین دلیل است که پذیرش، برخلاف تصور ما، یک واکنش غریزی نیست.

پذیرش، یک مهارت است.مهارتی که باید آموخته شود.

درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (Acceptance and Commitment Therapy یا ACT) دقیقاً بر همین موضوع تأکید می‌کند؛ اینکه رنج انسان، همیشه از خودِ اتفاق‌ها ایجاد نمی‌شود، بلکه بخش بزرگی از آن، حاصل جنگیدن مداوم با واقعیتی است که دیگر قابل تغییر نیست.

پذیرش به ما نمی‌گوید درد را دوست داشته باشیم.نمی‌گوید دست از تلاش برداریم.

فقط می‌گوید:

اول واقعیت را همان‌گونه که هست ببین؛ بعد تصمیم بگیر برای آنچه هنوز در اختیار توست، چه کاری می‌توانی انجام دهی.گاهی همین تغییر نگاه، زندگی یک خانواده را دگرگون می‌کند.

⸻

دو مادر ،دو مسیر ،یک عشق

 دو زن را می شناختم که هر دو هم زمان مادر شدند یکی فرزند اولش بود ودیگری فرزند دومش .

هر دو فرزند اختلال طیف اوتیسم داشتند.

هر دو عاشق فرزندشان بودند.هر دو برای آینده فرزندشان رویاهای بزرگی داشتند.هر دو شب های زیادی را با نگرانی بیدار مانده بودند.اما به هر حال آنها زندگی های متفاوتی داشتند و از جایی به بعد مسیرشان متفاوت شد.

مادر اول بعد از سال‌ها فشار، خستگی،رنج و تولد فرزند دومش متوجه شد کار چندانی نمی تواند برای فرزند اوتیسمی اش انجام دهد واگربه این روند ادامه دهد فرزنددومش را هم از دست خواهد داد. زیرا فرزند اوتیسمی تمام وقت اورا می گرفت وفرصتی برای نوزاد سالم باقی نمی ماند.تصمیم گرفت فرزندش را به مرکزی بسپارد که امکان مراقبت تخصصی از او را داشتند. او هر هفته به دیدن پسرش می رفت، کنارش می نشست ، او را در آغوش می گرفت ،نیازهایش را فراهم می‌کرد و محبتش را نشان می‌داد.دخترش را برای دیدن برادرش می برد . این تصمیم آسان نبود .بسیاری از اطرافیان تنها یک چیز میدیدند مادری که فرزندش را به بهزیستی سپرده است و او را به عنوان مادر بی عاطفه قضاوت وسرزنش می کردند.

مادر دوم هم با خودش فکر کرد: (دخترم بزرگ شده سالم وبا هوش وتوانمند است خودش از پس خودش بر می آید. فرزند اوتیسمی ام است که بیشتر به من احتیاج دارد او گناه نکرده من اورا به این دنیا آورده ام وباعث رنجش شده ام پس باید تمام تلاشم را بکنم تا او را نجات دهم) تصمیم گرفت تمام توانش را برای آموزش و درمان فرزندش بگذارد. سال‌ها بین بیمارستان، گفتاردرمانی، کاردرمانی و جلسات مختلف رفت‌وآمد کرد.این تصمیم هم آسان نبود. او عاشقانه برای رشد فرزندش جنگید، اما در این مسیر، کم کم همسرش را از دست داد، رابطه‌اش با دخترش کم رنگ شد.خ.دش فرسوده شد . و با وجود تمام این تلاش ها  فرزندش نیز تغییر چشمگیری نکرد.

کدام مادر، مادر بهتری بود؟

سال‌ها ذهنم درگیر این سؤال بود.کدام مادر درست انتخاب کرد؟ مادری که همه زندگی‌اش را وقف درمان فرزندش کرد؟یا مادری که پذیرفت بخشی از مراقبت را به دیگران بسپارد تا بتواند زندگی بقیه اعضای خانواده را هم حفظ کند؟وقتی خودم را جای این مادران می گذاشتم هر دو را درک می کردم .من هم مادرم و اگر در موقعیت هایی که این مادران قرار داشتند قرار می گرفتم مثل آنها تصمیم می گرفتم . فهمیدم شاید سؤال من از ابتدا اشتباه بوده است.ما انسان ها عاشق قضاوت کردنیم.دوست داریم برای هر مساله ای یک جواب قطعی پیدا کنیم.

ما از بیرون نمی‌دانیم هر کدام چه شب‌هایی را با ترس، خستگی و عشق گذرانده‌اند.هر دو ی این مادران بار ها مورد حمله قضاوت بی رحمانه ی تماشاگران قرار گرفته اند. بار ها از خود پرسیده اند: آیا اشتباه می کنم ؟آیا کم گذاشته ام ؟ اما حقیقت این است که احساس گناه، لزوماً نشانه اشتباه بودن تصمیم ما نیست.گاهی فقط نشانه دوست داشتن عمیق ماست. زندگی گاهی ما را میان انتخاب‌هایی قرار می‌دهد که هیچ‌کدام زیبا نیستند.

 مادر اول و مادر دوم، هر دو درست بودند.چون هر دو از روی عشق انتخاب کردند.هر دو بهترین تصمیمی را گرفته بودند که درآن زمان،با میزان آگاهی،توان جسمی،شرایط مالی،وضعیت روحی و امکاناتشان می توانستند بگیرند .

 

چیزی که بیشتر از خود مشکل، والدین را فرسوده می‌کند

سال‌ها تصور می‌کردم آنچه والدین را از پا درمی‌آورد، بیماری یا مشکل فرزندشان است.

امروز دیگر این‌طور فکر نمی‌کنم.آنچه بیشتر آن‌ها را فرسوده می‌کند، احساس گناه است.

احساس گناهی که مدام زمزمه می‌کند:

بیشتر تلاش کن…

هنوز کم گذاشته‌ای…

اگر مادر بهتری بودی، شاید شرایط فرق می‌کرد…

این صدا گاهی از درون خود ما می‌آید.و گاهی از بیرون.از نگاه اطرافیان از قضاوت دیگران.

از جمله‌هایی مثل:

من جای تو بودم تا آخرش می‌ایستادم.

مادر واقعی هیچ‌وقت بچه‌اش را تنها نمی‌گذارد.

اگر بیشتر وقت می‌گذاشتی شاید خوب می‌شد.

اما حقیقت این است که بسیاری از این جمله‌ها را کسانی می‌گویند که حتی یک روز، زندگی شما را تجربه نکرده‌اند.

***

من با طرح این داستان قصد قضاوت این مادران رنجدیده را ندارم. این داستان درباره قضاوت این دو مادر نیست.

درباره تفاوت دو شیوه مواجهه با رنج است:پذیرش وتسلیم

پذیرش از نگاه روان‌شناسی یعنی چه؟

در روان‌شناسی امروز، به‌ویژه در رویکرد درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT)، پذیرش معنای بسیار متفاوتی دارد.

پذیرش یعنی:

واقعیت را همان‌گونه که هست ببینی، بدون اینکه اجازه بدهی تمام زندگی‌ات را تعریف کند.

یعنی درد را انکار نکنی.اما اجازه هم ندهی تمام هویتت به آن درد تبدیل شود.استیون هیز، بنیان‌گذار ACT، معتقد است سلامت روان یعنی انعطاف‌پذیری روانی.یعنی انسان بتواند حتی وقتی درد وجود دارد، باز هم مطابق ارزش‌هایش زندگی کند.به زبان ساده‌تر…

ممکن است فرزند من همیشه اوتیسم داشته باشد.اما من هنوز می‌توانم همسر خوبی باشم.دوست خوبی باشم.مادر فرزند دیگرم هم باشم.به سلامت جسم و روان خودم هم اهمیت بدهم.لبخند بزنم.سفر بروم.کار کنم.کتاب بخوانم.و زندگی کنم.

پذیرش، اجازه زندگی کردن است؛ نه اجازه رنج کشیدن بی‌پایان.

پذیرش با تسلیم چه تفاوتی دارد؟

گاهی این دو، از بیرون شبیه هم به نظر می‌رسند؛ اما از درون، کاملاً متفاوت‌اند.

تسلیم یعنی:کاری از دستم برنمی‌آید. و بعد، دست از هر تلاشی برداشتن.اما…

پذیرش یعنی:این واقعیت امروز زندگی من است؛ حالا ببینم با همین واقعیت، بهترین کاری که از دستم برمی‌آید چیست؟

تسلیم، امید را از بین می‌برد.پذیرش، امید را واقعی می‌کند.تسلیم، انسان را منفعل می‌کند.

پذیرش، او را مسئول نگه می‌دارد.تسلیم می‌گوید:دیگر تمام شد.

اما پذیرش می‌گوید:مسیر عوض شده؛ نه اینکه زندگی تمام شده باشد.

⸻

گاهی خود من هم در مرز میان پذیرش و جنگیدن ایستاده‌ام.

این مقاله را ننوشتم چون همیشه بلد بوده‌ام واقعیت را بپذیرم.اتفاقاً برعکس.بارها در زندگی خودم، میان درک تسلیم وپذیرش و جنگیدن برای زندگی فرزندانم گم شده‌ام. پسر من ADHD داشت.سال‌هایی بود که هر بار به مدرسه‌اش می‌رفتم، نگاه‌های سرزنش‌آمیز بعضی معلم‌ها را می‌دیدم .بعضی‌ها مرا از روی نمره‌های پسرم قضاوت می‌کردند.انگار ارزش مادری من را با کارنامه او می‌سنجیدند.اما همان روزها، وقتی به مدرسه دخترم می‌رفتم، با احترام از من استقبال می‌کردند.چون نمرات دخترم رضایت آنها را جلب می کرد .

جالب بود…

من همان مادر بودم.عوض نشده بودم.نه میزان علاقه‌ام و نه میزان تلاشم برای فرزندانم .از نظر من مادر هر دو شگت انگیز بودند .فقط فرزندانم با هم متفاوت بودند.توانمندی هایشان با هم فرق داشت.آن روزها فهمیدم مردم اغلب ما را از روی نتیجه قضاوت می‌کنند، نه از روی مسیر.و این، یکی از بزرگ‌ترین دام‌هایی است که والدین در آن گرفتار می‌شوند.

مردم راحت قضاوت می کنند در حالی که هیچ‌کس از تمام تلاش‌ها، شب‌های بی‌خوابی و مسیر پنهان یک خانواده خبر ندارد.

⸻

سه سؤال که زندگی مرا تغییر داد:

روزی یکی از استادانم جمله‌ای گفت که هنوز در ذهنم مانده است.

گفت:هر وقت دیدی داری بیش از حد می‌جنگی، از خودت سه سؤال بپرس.

-آیا چیزی که برایش می‌جنگم، واقعاً قابل تغییر است؟

-اگر قابل تغییر است، بهترین اقدام امروز چیست؟

-و اگر قابل تغییر نیست، آیا ادامه این جنگ فقط دارد مرا فرسوده می‌کند؟

از آن روز، هر وقت احساس می‌کنم در حال غرق شدن هستم، دوباره به این سه سؤال برمی‌گردم.

⸻

تمرین

یک کاغذ بردار.سه ستون بکش.در ستون اول بنویس:

مثلاً:

چیز هایی که نمی توانم

تغییر دهم:

چیزهایی که می‌توانم برایشان اقدام کنم:

چیز هایی که باید رها کنم:

گذشته

افزایش آگاهی

کمال گرایی

خلق وخوی ذاتی او

کمک گرفتن از متخصص

مقایسه با دیگران

قضاوت دیگران

تقویت نقاط قوت فرزندم

کنترل آینده

حرف آخر

مادر عزیز…

اگر امروز خسته‌ای…

اگر احساس می‌کنی تمام توانت را گذاشته‌ای و هنوز فکر می‌کنی کافی نیست…

اگر گاهی شب‌ها با این سؤال به خواب می‌روی که:

نکند من باعث رنج فرزندم شده باشم.

می‌خواهم چیزی را بدانی.تو قرار نیست همه دردهای دنیا را درمان کنی.قرار نیست تمام بار زندگی فرزندت را یک‌تنه به دوش بکشی.قرار نیست برای اثبات عشق خودت، خودت را نابود کنی.عشق، گاهی در جنگیدن معنا پیدا می‌کند.

اما گاهی، شجاعانه‌ترین شکل عشق این است که بپذیری همه چیز در اختیار تو نیست.

پذیرش، یعنی به جای اینکه تمام عمر با واقعیت بجنگی، دست فرزندت را بگیری و با همان واقعیت، راهی برای زندگی پیدا کنی.

و شاید زیباترین تعریف پذیرش همین باشد:

پذیرش یعنی دست از جنگیدن با واقعیت برداریم؛ نه دست از زندگی کردن.

⸻

منابع :

* Hayes, S. C., Strosahl, K. D., & Wilson, K. G. (2016). Acceptance and Commitment Therapy: The Process and Practice of Mindful Change (2nd ed.).

* American Psychological Association (APA). منابع مربوط به استرس والدین کودکان با نیازهای ویژه و تاب‌آوری خانواده.

* Neff, K. (2011). Self-Compassion: The Proven Power of Being Kind to Yourself.

* Bonanno, G. A. (2004). Loss, Trauma, and Human Resili

 

 

درباره سمیه قاضی

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است. چاپگرها و متون بلکه روزنامه و مجله در ستون و سطرآنچنان که لازم است و برای شرایط فعلی تکنولوژی مورد نیاز و کاربردهای متنوع با هدف بهبود ابزارهای کاربردی می باشد.

نوشته‌های بیشتر از سمیه قاضی
قبلی بابای نامرئی

1 دیدگاه

به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

  • ardalan2006 گفت:
    26 تیر 1405 در 10:48 ب.ظ

    خیلی عالی و مفید بود
    ممنون از مطالب شما 🙌♥️

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

جستجو برای:
دسته‌ها
  • آموزشی
  • مهارت های ارتباطی
آخرین دیدگاه‌ها
  • ardalan2006 در پذیرش و تسلیم

نه ظالم ونه مظلوم بلکه مهربان وقاطع

  • somaye_ghazi.ir
  • کانال در بله
بخش های سایت
  • وبلاگ
  • درباره ما
  • تماس با ما

تمامی حقوق این سایت مربوط به گفتار مهر میباشد.

سبد خرید شما