بابای نامرئی
من یه مامان تنهام اما مجرد نیستم !
من بلدم،آگاهم، میدونم چه طور باید یک والد قاطع ومهربان باشم. یک والد مسئول وهمه چیز تمام .
اما همسرم یک والد سختگیر خشن وتند است .
چیزی که بلد نیستم ،اینه که در این شرایط چه طور باید رفتار کنم که هم فرسوده نشم وهم همسرم رو بی اعتبار نکنم وهم فرزندم رو نجات بدم!!!
چه طور عاشق فرزندم باشم اما بتوانم تحمل کنم وزمانی که همسرم سر فرزندم فریاد می کشه ویا اورا کتک میزنه بی محابا به او حمله ور نشوم وفرزندم را از دست این هیولا نجات ندم؟!!!
زمانیکه منو سرزنش می کنه برای اشتباهات طبیعی ومربوط به سن فرزندم صبوری کنم وبهش توهین نکنم ؟!!!
چه طور دست از سرزنش خودم بردارم که چرا به موقع وقبل از تولد فرزندم متوجه این روند همسرم نشدم وازش جدا نشدم که حالا اینطوری تو فشار نباشم وآچمز نباشم؟!!!
خوب به هر حال الان من تو این شرایطم سرزنش خودم هم سودی نداره به تنها چیزی که وظیفه دارم فکر کنم فرزندمه که تنهاسرمایه زندگیم وارزشمندترین موجود زندگیمه .در قبالش مسئولم وعاشقشم وبهترین ها رو برای اون می خوام ..
- اول باید یه تصمیم بزرگ بگیرم! باید به چند سوال مهم جواب بدم !می خوام با این مرد ادامه بدم؟ می تونم با این مرد ادامه بدم؟ آیا باید با این مرد ادامه بدم وچاره ی دیگه ای ندارم؟بزرگ کردن وتربیت فرزندم با این شرایط همسرم ،بدون او بهتر وراحت تره یا با او؟
حالا اگر تصمیم گرفتم جدا شم که راه وروش خودش وداره امااگر تصمیم گرفتم ادامه بدم اینا راهکارهاشه..
2-قانون طلایی وبسیار مهم:
هرگز در حضور فرزندم با همسرم نجنگم !(خیلی سخته!)
زمانیکه همسرم عصبانی شده وداره سر فرزندم فریاد می زنه ومن می بینم که بی منطق شده وواقعا نیازی نیست تا این حد عصبانی باشه واحتمال میره که فرزندم کتک بخوره به جای آنکه بپرم وسط در حالیکه بچه رو بلند می کنم دادبزنم (چته وحشی چی کار به بچم داری برو خودتو یه به دکتر نشون بده)که باعث میشه دو تا اتفاق بد بیفته 1- تو حالت دفاعی بره و خشمگین تر بشه وکار بدتری بکنه2- فرزندم متوجه شکاف واختلاف بین ما میشه واز این وضعیت سو استفاده می کنه وبد تربیت میشه واین هدف من نیست.
از یه راهکار لحظه ای استفاده می کنم و به جای نقد همسرم در آرامش کامل در حالیکه دست فرزندم ومیگیرم میگم L(دو تا مرد عصبانی میبینم من مثلا (علی)رو می برم تو اتاقش هر زمان آرووم شدیم با هم در موردش حرف می زنیم !)واقعا خیلی سخته بخوای تا این حد عاقلانه ومتمدانه رفتار کنی در حالیکه شدیدا عصبانی هستی !!!اگه تونستم واقعا قابل تقدیره ،قدر خودم ومی دونم من می تونم انجامش بدم چون هدف بزرگی دارم واون ،در آرامش بزرگ کردن فرزندمه ،ارزشمندترین سرمایه زندگیم.با این کار هم قدرت همسرم وجلوی فرزندم زیر سوال نبردم و هم فرزندم واز آسیب دور کردم.
3-مرحله بعد اینه که باید در خلوت با همسرم صحبت کنم
صحبت تیمی نه مچ گیری
این مرحله خیلی مهمه بلافاصله بعد از دعوا نباشه ،گرسنه اش نباشه ،خوابش نیاد ،خسته نباشه ودر کل حسابی شارژ وسرحال باشه یه خوراکی خوشمزه میارم وشروع می کنم با مهربانی صحبت کردن اول دوسه تا تعریف وتمجید جانانه که به دلش بشینه وباور کنه وبعدمی رم سر اصل مطلب:(عزیزم امروز دیدم وقتی علی اون کار وکرد خیلی عصبانی شدی وداد زدی حتی ترسیدم نکنه خدای نکرده بهش آسیب بزنی می دونی عزیزم ممکنه انقدر بترسه که اصلا یاد نگیره چی می خواستی بهش یاد بدی .مطمئنم که تو دوسش داری ومی خواستی یادش بدی تا کار درست وانجام بده منم همینو می خوام وبرام مهمه با هم تیم بشیم تا اون یاد بگیره مسئولیت پذیر بشه نظرت چیه از این به بعد هر زمان تو عصبانی شدی کار و به من بسپری وزمانیکه من عصبانی شدم تو وارد عمل شی؟! )
همیشه باید رو هدف مشترکمون تمرکز کنم. همسرم باید احساس کنه باهم شریک هستیم نه این که من قاضی اون باشم.
4-این مرحله درست بعد از دعوا وقتی فرزندم وبردم تو اتاق باید اتفاق بیفته .این مهمترین بخشه !بچم باید یاد بگیره احساساتش ودرک کنه بدون این که از پدرش متنفر بشه .در حالیکه نوازشش می کنم بهش می گم می دونم الان خیلی ترسیدی،ناراحتی که بابا داد زد.حق داری! صدای بلند ترسناکه!.بابا الان خیلی عصبانی بود ونتونست آرووم صحبت کنه ولی هنوز هم تو رو خیلی دوست داره .الان بهتره همینجا بمونی تا بابا آرووم بشه بعد می تونی بهش بگی که از دادزدنش ناراحت شدی!
با این روش به فرزندم یاد میدم که 1-احساسش واقعی ومحترمه2- رفتار پدر غلط بوده نه خود پدر3-یاد می گیره چه طور مرز تعیین کنه با اطرافیانش
عالیه من مامان بی نظیری هستم بوس به خودم.!
5- حالا باید بفهمم همسرم چرا اینقدر عصبانیه؟!
برای این که بتونم قاطع ومهربان باقی بمونم وآسیب نبینم باید انگیزه همسرم ومتوجه بشم.معمولا پدرانی که سخت گیر هستند:
تو بچگیشون تحت فشار بودند یعنی احتمالا والدین سختگیر داشتند(تکرار چرخه)
خیلی مضطرب اند و فکر می کنند اگه سختگیر نباشند فرزندشون بی ادب ناموفق بار میاد(ترس)
احساس می کنند اگه سختگیر وخشن نباشند کنترلشون وروی محیط خونه از دست میدن (کنترل گری)
اگه ریشه رفتارش ترس باشه ،با گفتن اینکه (عزیزم من کنارتم تربیت درست فرزندمون دغدغه من هم هست نگران نباش با هم انجامش میدیم .)بهش اطمینان وآرامش میدم.
اما اگر قضیه تروماها یا طرح واره ها باشه باید حتما به یه مشاور حاذق ،توانمند وصاحب صلاحیت مراجعه کنم .البته قبل از اون باید بتونم همسرم وبرای مراجعه با روانشناس راضی کنم وبعد اون روانشناس صاحب صلاحیت وپیدا کنم .
این ها همه هدف منه .
من می خوام به همسرم کمک کنم .چون من می خوام فرزندم زیر سایه پدری شایسته رشد کنه ویک انسان سالم باشه وزندگی شاد ودلپذیری رو تجربه کنه .پس نباید غر بزنم وطلبکار باشم فقط اجازه دارم به خودم افتخار کنم وعاشق این زن بی نظیر وشایسته باشم.دوسش داشته باشم درکش کنم وباهاش مهربون باشم.
بابای نامرئی
من یه مامان تنهام نه اشتباه نکن مجرد نیستم فقط همسرم نا مرئیه!!!
می دونی واقعا سخته تو همسر داشته باشی اما نداشته باشی بچه هات پدر داشته باشند اما بی پدر باشند عملا تو مجبور باشی مسئولیت هر دو رو به تنهایی انجام بدی واقعا اگر کلا نبود خیلی بهتر بود اما حالا به هر دلیل من انتخاب کردم که باشه پدری که یاد گرفته ناتوان باشه ویا از مسئولیت به این بهانه فرار کنه
اما من یه مامان آگاه هستم وچند تا راهکار پیدا کردم برای این که درد این رابطه رو کمتر کنم
1-توقف پوشش دهی:بزرگترین اشتباهم این بود که می خواستم یه تنه هم مسئولیت مادری مو انجام بدم وهم مسئولیت پدری رو هم به عهده بگیرم. به عبارتی می خواستم جای خالی پدر وبرای بچه هام پر کنم تا از آسیب دیدن بچه هام جلوگیری کنم.غافل از این که تا زمانیکه من همه این کار ها رو انجام میدم اون اصلا دلیلی برای حرکت پیدا نمی کنه وکم کم باورش میشه که این ها همه مسئولیت منه
به خاطر همین هر چند تحملش خیلی سخت بود اما بعضی از مسئولیت ها رو به اون سپردم مثلا بردن بچه به مدرسه واگر نمی برد من تماشا می کردم و در جواب فرزندم بهش می گفتم عزیزم من کارهای دیگه ای باید انجام میدادم بابا باید تو رو میبرد صبر کن خودش که اومد بهش بگو خیلی منتظر شدی واز مدرسه جا موندی وخیلی ناراحتی!
گذاشتم تا همسرم با فرزندم ومسئولیت خودش روبرو بشه
- واگذاری خرد به جای کمک خواهی کلی :راستش همیشه بهش غر می زدم که تو هیچ کمکی نمی دی واونم می گفت خوب تو بهتر بلدی اما حالا به جای غر زدن وکلی گویی که (چرا با بچه وقت نمی گذرونی پس تو چه کاره ای اصلا به چه دردی می خوری)میگم حموم بردن بچه ومسواکش به عهده ی تو عزیزم چون من تو آشپز خونه کار دارم.((یک نکته مهم وقتی کاری بهش میسپرم دیگه دخالت نمی کنم واجازه میدم به روش خودش انجامش بده .حتی اگه موقع حموم بردن تمام جلوی در حموم وخیس کنه !!چون فعلا هدفم اینه که اون کار انجام بده به همین خاطر با یه لبخند رضایت ویه بوسه ازش قدردانی می کنم.
- تغییر جایگاه از رییس به هم تیمی:تازه متوجه شدم هرچی من بیشتر غر میزنم ودستور می دم وحکم یه رییس دیکتاتور وپیدا می کنم اون به یه کارمند بی انگیزه تبدیل میشه .به همین دلیل تو لحظه ای که حال واحوالش خوبه وشارژه میشینم وباهاش حرف می زنم (ببین عزیزم من احساس می کنم تو مدیریت کارهای فرزندانمون تنها موندم به همین دلیل به یه رییس بد اخلاق ودیکتاتور تبدیل شدم که می دونم تو هم دوست نداری منم دوست ندارم بیا با هم کارها رو تقسیم کنیم که هر دو به یک اندازه با بچه هامون ارتباط داشته باشیم. تو دوست داری کدوم موارد وبه عهده بگیری ؟مواری که هم به شخصیت تو نزدیک تر باشه وهم بتونی روشون تمرکز کنی ؟)خیلی مهمه که آرام و مهربان باشم وحوصله به خرج بدم وصبوری کنم.واقعا سخته گاهی دوست دارم بلند شم وتا می تونم بزنمش آخه مگه مرد هم اینقدر بی مسئولیت میشه بابای نامرئی !!!
- مدیریت دوگانگی تربیتی در فرزندانم:یه روز پسرم به اصرار شکلات می خواست در حالیکه دندانپزشک خوردن شکلات را ممنوع کرده بود با این همه پسرم یک شکلات خورده بود وحالا باز هم می خواست .هر چه اصرار کرد قبول نکردم ناگهان گفتL( اه مامان تو چرا اینجوری هستی به بابا یه کم اصرار می کنم می گه برو هرکار می خواهی بکن) گفتمLببین پسرم قوانین خونه برای اینه که بتونم مراقب تو وخواهرت باشم تا شماها خوب رشد کنیدشاید روی بعضی مسایل من بیشتر از بابا حساس باشم اما چون مسئولیت سلامت تو با منه قانون باید اجرا بشه حتی اگه بابا مخالفتی نداشته باشه.( متاسفانه باز هم باید متمدنانه رفتار کنم وپدر رو به خاطر بی مسئولیتی تحقیر نکنم اینطوری حداقل ابهت همسرم حفظ شده وفقط فرزندم یه مرز میگذاره وپدر ودوست بی قانون خودش می دونه) چه قشنگ!!!
- به هر حال همسرم باید با واقعیت روبرو بشه:همسرم معمولا وقتی من عصبانی میشم میگه (من که کاری نکردم )یا (بچه است دیگه سخت نگیر)اینجور وقتا خیلی دلم می خواد دادبزنم بگم دقیقا برای همین عصبانی ام که هیچ کاری نمی کنی !!انگار اصلا حضور نداری!!اما متاسفانه باید متمدن باشم وآرام ومتین ،برای همین بهش میگم: (ببین عزیزم من از اینکه تو با بچه مهربونی خیلی خوشحالم ولذت می برم اما وقتی هیچ مرزی تعیین نمی کنی،من مجبورم بیشتر سخت بگیرم تا تعادل برقرارشه من نیاز دارم تو به عنوان والد حضور داشته باشی نه فقط یه همبازی بی طرف من می خوام همتیمی وشریک من باشی عزیزم.)
خیلی زود تر از اینا باید می فهمیدم که تا زمانیکه من سوپر من بازی در میارم اون ضعیف تر وناتوان تر میشه هرچند تحمل نشستن وتماشا کردن کار انجام ندادنش واقعا سخت وطاقت فرساست.
باز هم می دونم که نباید غر بزنم به جاش فقط باید به خودم افتخار کنم که دارم به یه چرخه ی معیوب پایان می دم. درود به خودم که یک زن بی نظیرم وتوانمند.
درباره سمیه قاضی
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است. چاپگرها و متون بلکه روزنامه و مجله در ستون و سطرآنچنان که لازم است و برای شرایط فعلی تکنولوژی مورد نیاز و کاربردهای متنوع با هدف بهبود ابزارهای کاربردی می باشد.
نوشتههای بیشتر از سمیه قاضیپست های مرتبط
19 خرداد 1405
30 اردیبهشت 1405
30 اردیبهشت 1405
دیدگاهتان را بنویسید