فهرست مطالب
مقدمه
با من اشنا شوید
فصل اول موهای نازنینم
فصل دوم پسرم دیگر دوستم ندارد
فصل سوم پیراهن بابا به مدرسه می رود
فصل چهارم وقتی فرزندم مادرم شد
فصل پنجم مادر متهم همیشگی
فصل ششم احساسات دشمن مانیستند
فصل هفتم همه چیز راه حل ندارد
1
مقدمه
اگر امروز از دست نوجوانت عصبانی شدهای، قبل از هر چیز میخواهم یک چیز را بدانی:
تو تنها نیستی.
خیلی از مادرهایی که امروز رابطهای آرام و صمیمی با فرزندشان دارند، روزی دقیقا همین احساس را تجربه کردهاند؛ روزهایی که
فکر میکردند دیگر فرزندشان را نمیشناسند، هر گفتوگویی به دعوا ختم میشود و هر کاری که انجام میدهند، نتیجهی عکس
میدهد.
اما خبر خوب این است:
رابطهها قابل ترمیماند؛ اگر بدانیم از کجا باید شروع کنیم.
اگر این کتاب را باز کردهای، شاید بارها از خودت پرسیده باشی:
نکند همهچیز را خراب کرده باشم؟«
نکند دیگر برای درست کردن رابطهمان دیر شده باشد؟«
اگر چنین فکرهایی از ذهنت گذشته، میخواهم همین ابتدا خیالت را راحت کنم.
قرار نیست در این کتاب تو را قضاوت کنم.
قرار نیست بگویم کجا اشتباه کردهای یا چه مادری بودهای.
میخواهم فقط همسفر چند صفحه از زندگیات باشم؛ مادری که مثل تو بارها ترسیده، اشتباه کرده، احساس گناه را تجربه کرده و بعد،
برای پیدا کردن پاسخ، سالها مطالعه کرده، آموزش دیده و از نو یاد گرفته است.
در این کتاب، از لحظههایی برایت میگویم که خودم احساس میکردم دیگر راهی برای نزدیک شدن به فرزندانم ندارم.
از تجربههایی که در سالهای کار با نوجوانها آموختهام.
از حرفهایی که مادران خسته، عاشق و گاهی درمانده، در سکوت یا میان اشکهایشان با من در میان گذاشتهاند.
اما قرار نیست اینجا فقط از دردها حرف بزنیم.
قرار نیست کنار هم بنشینیم، خاطرههای تلخمان را مرور کنیم، گریه کنیم و فردا دوباره همان راه دیروز را برویم.
ما اینجا جمع شدهایم تا یاد بگیریم.
یاد بگیریم بعضی زخمها را میشود درمان کرد.
بعضی رابطهها را میشود دوباره ساخت.
و آنچه را نمیتوان تغییر داد، با آگاهی و مهربانی پذیرفت و راهی برای التیامش پیدا کرد.
شاید راهحلی که سالها همین نزدیکیها، کنار دستمان بوده و ما از کنار آن گذشتهایم.
اگر در پایان این کتاب فقط یک باور در دل تو شکل بگیرد، دوست دارم این باشد:
قرار نیست مادر کاملی باشیم؛ کافی است هر روز کمی آگاهتر از دیروز باشیم.
2
⸻
با من آشنا شوید:
من سمیه قاضی هستم؛ مدرس فن بیان و مهارتهای ارتباطی.
احتمال این کتاب هیچوقت نوشته نمیشد. اگر قرار بود فقط از مدارک، دورهها یا سالهای تدریسم برایت بگویم،
من این کتاب را ننوشتم چون مادری بینقص بودهام.
نوشتم چون بارها ترسیدهام، اشتباه کردهام، قضاوت شدهام، احساس گناه را تجربه کردهام و بعد، برای پیدا کردن پاسخ، سالها مطالعه
کردهام، آموزش دیدهام، مشاوره گرفتهام و مهمتر از همه، آنچه آموختهام را در زندگی خودم و کالسهایم آزمودهام.
سالهاست با نوجوانها و والدینشان همراه بودهام.
بارها دیدهام پشت پرخاشگری یک نوجوان، ترسی پنهان شده است.
پشت سکوتش، حرفی که هیچوقت شنیده نشده.
و پشت احساس گناه بسیاری از مادرها، فقط زنی خسته ایستاده که همهی توانش را گذاشته، اما هنوز خودش را کافی نمیداند.
من باور ندارم والد خوب، کسی است که هیچ اشتباهی نمیکند.
باور دارم والد خوب، کسی است که حاضر است یاد بگیرد، تغییر کند و هر بار که لزم شد، دوباره از نو شروع کند.
احتمال تو هم فقط دنبال چند تکنیک تربیتی نیستی. اگر این کتاب را در دست داری،
شاید بیشتر از هر چیز، دلت میخواهد کسی قبل از هر توصیهای، حالت را بفهمد.
اگر چنین است، خوشحالم که همسفر این مسیر شدهام.
در این کتاب فقط از نوجوانها حرف نمیزنیم.
از مادرها هم حرف میزنیم.
از ترسهایشان…
از خستگیهایشان…
از امیدهایشان…
و از راههایی که میتواند رابطهای امنتر، آرامتر و صمیمیتر میان آنها و فرزندشان بسازد.
امیدوارم وقتی آخرین صفحهی این کتاب را میبندی، فقط یک احساس در دلت مانده باشد:
اینکه هنوز برای ساختن یک رابطهی زیبا، دیر نشده است
3
فصل اول
مو های نازنینم.
ده سالم بود.
خانهی ما همیشه شلوغ بود. بیشتر روزها مهمان داشتیم. خواهر چهار سالهام تب داشت و مادرم، در حالی که از او مراقبت میکرد،
همزمان با پدرم دربارهی کارهای خانه و پذیرایی از مهمانها صحبت میکرد. وسط همان گفتوگوها، به برادر شش سالهام که از
چهارچوب در بال رفته بود، تذکر میداد که مواظب باشد نیفتد.
من هم برادر دو سالهام را در آغوش گرفته بودم، با او بازی میکردم و میخنداندمش. بعد جلوی آینه ایستادم و با ذوق، فر موهایم را
که روی گونههایم ریخته بود، تماشا کردم.
همان لحظه متوجه شدم پدرم میخواهد از خانه بیرون برود. با عجله خودم را به در رساندم، لبخند زدم و با همان دلبری کودکانه
گفتم:
بابایی، زود برگردی«!
پدر هم با لبخند برایم بوسهای فرستاد و رفت.
مادرم انگار تازه مرا دیده باشد، گفت:
امروز باید بریم موهات رو کوتاه کنیم«.
قلبم فرو ریخت.
با التماس گفتم:
مامان… نه، تو رو خدا! تازه میخوام موهام رو بلند کنم«.
آن روزها آرزویم داشتن موهای بلند بود. موهایم پرپشت و خوشحالت بود و هر بار که جلوی آینه میایستادم، خودم را با موهایی
بلندتر تصور میکردم. خیال میکردم اگر کمی بلندتر شوند، از همیشه زیباتر خواهم شد.
اما مادرم دغدغههای دیگری داشت.
خانهای شلوغ، بچههایی قد و نیمقد، مهمانهای همیشگی، کارهایی که هیچوقت تمام نمیشد و نگرانی از شیوع شپش در آن روزها.
رسیدگی به موهای بلند و پرپشت من، میان آن همه مسئولیت، برایش آسان نبود.
حال که سالها از آن روز گذشته، نگرانیاش را میفهمم.
اما آن روز فقط یک دختر ده ساله بودم.
بعضی زخمهای کودکی، روی پوست نمیمانند؛ در دل میمانند و سالها بعد، تازه زبان باز میکنند
4
با آخرین امید گفتم:
قول میدم مواظب باشم… شپش هم نگیرم«.
مادرم خسته بود… خیلی خسته.
سعی کرد مهربان باشد، اما خستگی از صدایش پیدا بود.
گفت:
عزیزم، این چیزا دست خود آدم نیست. وقت ندارم به موهات برسم«.
دلم شکست.
ذهنم فقط دنبال راهی بود که این اتفاق نیفتد.
چند دقیقه قبل از بیرون رفتن، دوباره خواهش کردم:
مامان… من همهی کارای خونه رو انجام میدم… فقط موهامو کوتاه نکن«.
اما تصمیم گرفته شده بود.
دستم را گرفت و راه افتادیم.
در تمام مسیر، غرق فکر بودم. آنقدر در دنیای خودم فرو رفته بودم که جوی آب کنار خیابان را ندیدم.
پایم گیر کرد و با شدت زمین خوردم.
صورتم محکم به جدول کنار خیابان برخورد کرد.
چند لحظه همهچیز دور سرم چرخید.
وقتی بلند شدم، گونهام کبود شده بود و لبم ورم کرده بود.
با ترس به مادرم نگاه کردم.
در چهرهاش خشم، نگرانی، دلسوزی و خستگی، همه با هم دیده میشد.
لحظهای مکث کرد…
اما دوباره راه افتادیم.
انگار زندگی باید ادامه پیدا میکرد؛ حتی اگر من زخمی شده بودم.
وقتی به آرایشگاه رسیدیم، زخمم را با بتادین شستند و کیسهای یخ روی صورتم گذاشتند.
در دلم امیدوار شدم.
شاید مادرم پشیمان شود…
اما چند دقیقه بعد، در حالی که با یک دست یخ را روی صورتم نگه داشته بودم، روی صندلی آرایشگاه نشسته بودم.
گونهام میسوخت.
لبهایم از گریه میلرزید.
5
و صدای قیچی آن صدا، فقط صدای قیچی نبود.
انگار هر بار که دستهای از موهایم روی زمین میافتاد، تکهای از وجودم هم جدا میشد.
من فقط نگاه میکردم…
و هیچ کاری از دستم برنمیآمد.
آن روز فکر میکردم چیزی را از دست دادهام که دیگر هرگز برنمیگردد؛
موهایم…
اختیارم…
و شاید حتی احساس دیده شدنم.
سالها بعد فهمیدم مادرم دشمن من نبود.
او فقط مادری خسته بود؛ زنی که میان انبوهی از مسئولیتها، تالش میکرد بهترین تصمیم را بگیرد.
اما آن دختر ده ساله، خستگی مادرش را نمیفهمید.
او فقط دلش میخواست کسی چند دقیقه کنارش بنشیند، حرفش را بشنود و به او حق بدهد که برای موهایش غصه بخورد.
شاید بعضی مادرها بعد از خواندن این داستان بگویند:
ما هم مجبور بودیم… وقت نداشتیم… شرایط سخت بود«.
و حق هم دارند.
مادری کردن همیشه با انتخابهای ساده همراه نیست.
گاهی میان خستگی، نگرانی و مسئولیت، تصمیمهایی میگیریم که هیچکس از بیرون عمق آنها را نمیبیند.
اما گاهی همان تصمیمهای به ظاهر کوچک، برای کودک به تجربهای عمیق تبدیل میشوند؛ تجربهای که سالها در ذهن و دلش باقی
میماند.
⸻
نگاهی علمی
بین هشت تا دوازده سالگی، کودک بهتدریج احساس میکند بدنش متعلق به خودش است. ظاهر، لباس، مدل مو و حتی انتخابهای
کوچک، برای او فقط موضوع زیبایی نیستند؛ بخشی از هویت در حال شکلگیری او هستند.
وقتی بدون مشارکت کودک درباره بدن یا ظاهرش تصمیم گرفته میشود، ممکن است این پیام را دریافت کند که نظر و احساسش
کامال ی محبت و نگرانی باشد. اهمیت چندانی ندارد؛ حتی اگر نیت والدین از رو
6
یهی سالمت، راحتی و مسئولیت به موضوع نگاه میکنند، در حالی که کودک بیشتر با از طرف دیگر، از زاو
بزرگسالن معمول
احساس، زیبایی و تجربهی شخصیاش زندگی میکند.
هیچ هیچکدام از این دو نگاه اشتباه نیست؛ فقط با هم متفاوتاند.
وقتی این تفاوت را بشناسیم، بسیاری از تعارضهای روزمره، قبل از تبدیل شدن به زخمی عاطفی، قابل پیشگیری خواهند بود.
⸻
راهکارهای عملی
۱ .پیش از تصمیم گرفتن، کودک را شریک کنید.
حتی اگر تصمیم نهایی با شماست، از او نظر بخواهید.
مثال بپرسید:
دوست داری موهات چقدر کوتاه بشه؟«
همین مشارکت کوچک، احساس ارزشمندی ایجاد میکند.
2 .احساس را تأیید کنید.
قبل از توضیح دادن، بگویید:
میفهمم دلت میخواست موهات بلند بمونه«.
گاهی همین یک جمله، مقاومت کودک را نصف میکند.
3 .تا جایی که ممکن است، حق انتخاب بدهید.
اگر اصل تصمیم قابل تغییر نیست، در جزئیات به او اختیار بدهید؛
مدل مو،
زمان رفتن،
یا حتی انتخاب گیره یا کش موی جدید.
4 .تصمیمهای احساسی را با عجله نگیرید.
بیشتر آسیبهای عاطفی، نه از خود تصمیم، بلکه از شتابی ایجاد میشوند که فرصت دیده شدن احساس کودک را از او میگیرد.
⸻
7
تمرین این فصل
این هفته، فقط یک تصمیم کوچک را با مشارکت فرزندت بگیر.
ممکن است انتخاب لباس باشد،
برنامهی عصر،
یا حتی غذایی که قرار است بپزید.
از او نظر بخواه.
واقعا گوش بده.
و پیش از هر پاسخی، احساسش را به رسمیت بشناس.
هدف این تمرین، تغییر نتیجه نیست؛
هدف این است که فرزندت احساس کند دیده میشود، شنیده میشود و نظرش ارزش دارد.
⸻
گاهی یک تصمیم درست، اگر بدون دیدن احساس کودک گرفته شود، میتواند در ذهن او به خاطرهای دردناک تبدیل شود.
8
فصل دوم
پسرم دیگه دوستم نداره ؟!
زنگ در به صدا درآمد.
به ساعت نگاه کردم؛ دو بعدازظهر بود.
بیاختیار لبخند زدم.
پسرم از مدرسه برگشته بود.
دختر چهار سالهام با ذوق به سمت در دوید و فریاد زد:
مامان! داداش اومد«!
در را که باز کردم، پسرم در حالی که دوچرخهاش را داخل حیاط میآورد، وارد شد. قطرههای عرق روی صورت و گردنش
میلغزید و آفتاب پوستش را برنزهتر از همیشه کرده بود.
به محض اینکه خواهرش را دید، لبخند گرمی زد و گفت:
سالم آجی جون ! بیا، برات آبنبات خریدم«.
بعد او را در آغوش گرفت و آبنبات را به دستش داد.
کولهاش را کنار در گذاشت و با همان مهربانی همیشگی پرسید:
بعضی از نوجوانها برای پیدا کردن خودشان، چند قدم از ما فاصله میگیرند؛ نه برای اینکه دوستمان نداشته باشند، بلکه برای اینکه
استقالل خود را بیابند
گاهی فاصله گرفتن، نشانه دور شدن نیست…
9
مامان، خرید نداری برات انجام بدم؟«
همیشه همینطور بود؛ حتی وقتی خسته بود، قبل از هر چیز به فکر دیگران بود.
گفتم:
نه عزیزم، خستهای. بیا اول یه لیوان شربت آلبالو بخور«.
شربت آلبالو را خیلی دوست داشت.
لیوان را از دستم گرفت و گفت:
میخورم، بعد اگه چیزی خواستی میرم برات میخرم. مطمئنی نون لزم نداری؟«
لبخند زدم و گفتم:
نه عزیزم«.
دلم خواست مثل همیشه ببوسمش.
صورتم را نزدیک بردم، اما ناگهان با سرعت سرش را کنار کشید و با لحنی معترض گفت:
مامان«!
متعجب گفتم:
چی شده؟ به مامان بوس نمیدی؟«
با خجالت گفت:ا … مامان، عرق کردم… کثیفم«.
جا خوردم.
اما با خودم گفتم:
بزرگ شده… شاید نمیخواهد عرقش اذیتم کند«.
چند ساعت بعد، وقتی از حمام بیرون آمد، دوباره خواستم او را ببوسم.
دستم را روی شانهاش گذاشتم و صورتم را نزدیک بردم.
برای لحظهای نگاهمان در هم گره خورد.
بعد با حرکتی سریع و همراه با کمی اکراه، خودش را از زیر دستم بیرون کشید و وانمود کرد مشغول کار دیگری است.
آن لحظه بود که فهمیدم چیزی تغییر کرده است.
این اتفاق چند بار دیگر هم تکرار شد.
هر بار، دلم بیشتر میگرفت.
با خودم فکر میکردم:
نکند کاری کردهام که دیگر دوست ندارد نوازشش کنم؟«
کمکم متوجه شدم دیگر مثل گذشته از مدرسه، دوستانش یا اتفاقات روزش برایم تعریف نمیکند.
10
احساس میکردم پسر کوچکم آرامآرام از من دور میشود.
نگران شدم.
با مشاورم صحبت کردم.
او لبخندی زد و گفت:
قرار نیست اتفاق بدی افتاده باشد. پسرت وارد نوجوانی شده است. حال میخواهد هویت مردانهاش را پیدا کند«.
ادامه داد:
وقتی تالش میکند از تو و خواهرش حمایت کند، دیگر دلش نمیخواهد مثل یک کودک با او رفتار شود. این فاصله، بیشتر بخشی از
رشد اوست، نه کم شدن عالقهاش«.
حرفهایش آرامم کرد.
همان شب، کنار پسرم نشستم و گفتم:
»میدانم بزرگ شدهای و شاید دیگر مثل گذشته دوست نداشته باشی بغلت کنم یا ببوسمت. این را کامال درک میکنم. فقط میخواهم
یک چیز را بدانی«…
نگاهم کرد.
ادامه دادم:
من خیلی دوستت دارم. هر وقت دلت خواست حرف بزنی، من هستم. حتی اگر نصفهشب بود، بیدارم کن. قول میدهم با تمام وجود به
حرفهایت گوش بدهم«.
چیزی نگفت.
فقط نگاهم کرد.
چند شب بعد…
ساعت دو نیمهشب بود.
آرام، طوری که پدرش بیدار نشود، دستش را روی دستم گذاشت.
در گوشم زمزمه کرد:
مامان«…
چشمهایم را باز کردم.
همان لحظه حرفی که چند شب قبل به او زده بودم، یادم آمد.
لبخند زدم و آهسته گفتم:
جانم عزیزم… بالخره اومدی با هم حرف بزنیم؟«
11
لبخندی زد؛ همان لبخندی که سعی میکرد مردانه پنهانش کند.
گفت:
خودت گفتی اگه نصفهشب بیدارت کنم، ناراحت نمیشی«.
دستم را در دستش گرفتم و آرام گفتم:
بیا بریم توی سالن که بابا بیدار نشه«.
کنار هم روی مبل نشستیم.
گفتم:
خب… بگو ببینم چی شده؟«
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
هیچی… فقط میخواستم ببینم راست میگفتی یا نه«.
متعجب نگاهش کردم.
ادامه داد:
میخواستم ببینم اگه بیدارت کنم، واقعا خوشحال میشی یا عصبانی میشی«.
قلبم از عشق فشرده شد.
دلم میخواست محکم در آغوشش بگیرم.
اما یادم آمد که پسرم حال مرزهای تازهای برای خودش ساخته است.
فقط لبخند زدم و گفتم:
معلومه که خوشحال میشم. تو عزیز دل منی. هر وقت به من احتیاج داشتی، من برای تو وقت دارم«.
آن شب، حرف مهمی بین ما رد و بدل نشد.
اما اعتماد بزرگی ساخته شد.
⸻
نگاهی علمی
اگر با خواندن این داستان بغض کردی و با خودت گفتی: »انگار داستان زندگی من است«، میخواهم خیالت را راحت کنم.
12
در بسیاری از موارد، فاصله گرفتن نوجوان به این معنا نیست که محبتش کمتر شده است.
بلوغ فقط تغییر قد، صدا یا ظاهر نیست؛ مغز نوجوان نیز با سرعت زیادی در حال رشد و بازسازی است. او کمکم از دنیای کودکی
فاصله میگیرد و تالش میکند هویت مستقل خودش را بسازد.
پسرها، معمول ی دوست دارند قویتر، مستقلتر و مردانهتر دیده شوند. به همین دلیل ممکن است دیگر بهویژه بهویژه در آغاز نوجوان
از بغل شدن، بوسیده شدن یا نوازش شدن، بهویژه در حضور دیگران، احساس راحتی نکنند.
نکته مهم اینجاست که شیوه ابراز محبت تغییر میکند، نه میزان محبت.
همان نوجوانی که اجازه نمیدهد او را ببوسی، ممکن است اگر دیر به خانه برسی، بارها با نگرانی با تو تماس بگیرد.
ممکن است دیگر سرش را روی شانهات نگذارد، اما هنگام سختترین روزهای زندگی، اولین کسی که به ذهنش برسد، تو باشی.
البته اگر این فاصله گرفتن شدید، ناگهانی و همراه با گوشهگیری، افت تحصیلی، پرخاشگری شدید، افسردگی، اضطراب یا رفتارهای
پرخطر باشد، بهتر است از یک متخصص کودک و نوجوان کمک بگیرید.
⸻
راهکارهای عملی
۱ .فاصله را شخصی نکنید.
با خودتان نگویید:
_دیگر دوستم ندارد«.
از من ناراحت است«.
_حتما
_من مادر بدی بودهام«.
گاهی تنها اتفاقی که افتاده، این است که فرزندتان در حال بزرگ شدن است.
⸻
2 .شیوه محبتتان را متناسب با سن او تغییر دهید.
اگر دیگر از بغل شدن لذت نمیبرد، به این معنا نیست که دیگر به محبت نیاز ندارد.
کنارش بنشینید.
با هم چای بنوشید.
13
یادم میآید عصرها سه استکان چای میریختم؛ یکی برای همسرم، یکی برای خودم و یکی برای پسرم. با اینکه خواهرش را خیلی
دوست داشت، از اینکه در این چای عصرانه او را جزو بزرگترها حساب میکردیم، لذت میبرد.
گاهی همین تغییرهای کوچک، احترام به رشد نوجوان را نشان میدهد.
⸻
3 .به او اطمینان بدهید که د ر گفتوگو همیشه باز است.
نوجوان باید بداند:
اگر روزی دنیا روی سرش خراب شد، هنوز یک نفر هست که بدون ترس بتواند کنارش بنشیند«.
امنیت رابطه، از همین جملههای ساده ساخته میشود.
⸻
۴ .برای صمیمیت عجله نکنید.
گاهی ما از روی دلتنگی، نوجوان را به سمت خودمان میکشیم؛ در حالی که او هنوز آماده نیست.
معمول خودش راه برگشت را پیدا میکند. اگر به او زمان بدهیم،
من دو سال منتظر ماندم.
روزی که دوباره خودش داوطلبانه در آغوشم آمد، فهمیدم بعضی آغوشها را نمیشود با اصرار به دست آورد؛ باید آنقدر امن باشی
که فرزندت خودش تصمیم بگیرد برگردد.
⸻
تمرین این فصل
امشب، چند دقیقه به این سه سؤال فکر کن و پاسخهایت را جایی یادداشت کن:
۱ .آخرین باری که نوجوانم با من مخالفت کرد، آن را بیاحترامی تعبیر کردم یا نشانهای از بزرگ شدنش؟
2 .این هفته چه کاری میتوانم انجام دهم تا بداند بدون ترس از قضاوت، میتواند با من حرف بزند؟
14
3 .اگر امشب ساعت دو نیمهشب مرا بیدار کند و بگوید: »فقط میخواستم ببینم راست گفتی یا نه«، واکنش واقعی من چه خواهد بود؟
اگر پاسخ سؤال سوم »عصبانیت« است، خودت را سرزنش نکن.
فقط از خودت بپرس:
از امروز چگونه میتوانم مادری باشم که فرزندم بداند همیشه میتواند روی او حساب کند؟«
⸻
خالصه این فصل
*فاصله گرفتن نوجوان، همیشه نشانه کم شدن محبت نیست؛ اغلب بخشی از مسیر طبیعی رشد اوست.
*نوجوان بیش از هر زمان دیگری به امنیت عاطفی و شنیده شدن نیاز دارد.
*شیوه ابراز محبت با بزرگ شدن فرزند تغییر میکند، اما نیاز او به عشق و پذیرش همچنان باقی میماند.
*گاهی بزرگترین هدیه یک مادر، این نیست که همه مشکالت را حل کند؛ بلکه این است که فرزندش مطمئن باشد، هر وقت
بخواهد، کسی هست که بیقیدوشرط به حرفش گوش بدهد.
⸻
گاهی نوجوان از آغوش مادر فاصله میگیرد، نه برای اینکه عشقش کمتر شده باشد؛ برای اینکه یاد بگیرد روزی روی
پاهای خودش بایستد. اما اگر آغوش مادر امن بماند، همیشه راه برگشت را پیدا خواهد کرد.
15
فصل سوم
وقتی پیراهن بابا به مدرسه می رود
صبح بود. داشتم برای همسرم صبحانه آماده میکردم که صدایش را از اتاق شنیدم.
با کالفگی گفت :! پیراهنم رو پیدا نمیکنم. کجا گذاشتیش؟«
گفتم:
»کدوم پیراهن؟«
گفت:
»همون بافت سرمهای که یقه چهارخونه داشت. نکنه دوباره شستیش؟ من تازه دیروز پوشیدمش«.
با تعجب گفتم:
»نه، همونجا توی کمده. یه کم بیشتر بگرد«.
چند دقیقه بعد دوباره صدایش آمد:
»نیست! دیرم شده، بیا خودت ببین«.
اثری از پیراهن نبود. آخر سر یکی دیگر از لباسهایش را پوشید و سر کار رفت.
رفتم. تمام کمد را گشتیم؛ اما واقعا
بعد از رفتنش، من هم دوباره همه خانه را زیر و رو کردم؛ اما پیراهن پیدا نشد.
با خودم گفتم شاید جایی گذاشتهایم و یادمان نیست.
ماجرا را رها کردم.
ساعت سه بعدازظهر، دخترم از مدرسه برگشت.
تا چشمم به او افتاد، خشکم زد.
پیراهن گمشده همسرم تن دخترم بود!
پیراهن برایش آنقدر بزرگ بود که تقری
با تا زانوهایش میرسید، اما با همان اعتمادبهنفس همیشگی، انگار بهترین لباس دنیا را
پوشیده باشد، وسط خانه ایستاده بود.
راستش را بخواهید، برای لحظهای از جسارتش خوشم آمد.
سعی کردم نخندم؛ اما موفق نشدم.
هویت ،ارزشمندترین گمشده ی نوجوان است.او برای پیدا کردن خودش،گاهی با ما مخالفت می کند ،گاهی آزمون وخطا می کند و
گاهی حتی خخودش را هم غافلگیر می کند.اما هویت،باتجربه ،هویت وصبوری شکل می گیرد.
16
خودش هم با غرور گفت:
»امروز همه اولیای مدرسه حرص خوردن«!
بعد با خنده ادامه داد:
»بچهها از تیپم خوششون اومده بود… البته حتی اگه خوششون هم نمیاومد، برام مهم نبود. خودم دوست داشتم اینطوری لباس
بپوشم«.
همان لحظه همسرم از اتاق بیرون آمد.
چند ثانیه فقط به دخترمان نگاه کرد.
بعد به خودش.
بعد دوباره به پیراهن.
انگار مغزش هنوز داشت ماجرا را پردازش میکرد.
ناگهان زد زیر خنده و گفت:
پس پیراهن من امروز رفته بوده مدرسه«!
از آن روز به بعد، هر وقت یکی از لباسهایش پیدا نمیشد، قبل از هر جا سراغ دخترمان را میگرفت!
⸻
اما همه ماجراها اینقدر خندهدار نبود.
تحت فشار قرار میگرفتم.
روزهایی هم بود که واقعا
وقتی موهایش را کوتاه میکرد.
وقتی آنها را رنگ میکرد.
لباسی را انتخاب میکرد که با سلیقه رایج همسنوسالهایش فرق داشت.
وقتی عمدا
وقتی اصرار داشت رنگ صورتی را دوست نداشته باشد، فقط چون نمیخواست مثل بقیه باشد.
وقتی میخواست خودش تصمیم بگیرد.
گاهی حتی فقط برای اینکه ثابت کند نظر خودش را دارد، با من مخالفت میکرد.
نه چون مرا دوست نداشت…
بلکه چون میخواست به خودش ثابت کند که دوست داشتن مادر، استقاللش را از او نمیگیرد.
او در حال پیدا کردن هویت خودش بود.
17
اما من…
من زیر فشار بودم.
فشار نگاه اطرافیان.
فشار قضاوت اقوام.
فشار مدرسه.
همه یک جمله میگفتند:
تو زیادی آزادی دادی«.
بچه باید حرفشنو باشه«.
بعدا یگه نمیتونی«. اگر الن جلوش رو نگیری، د
گاهی آنقدر این حرفها را میشنیدم که خودم هم شک میکردم.
با خودم میگفتم:
نکند اشتباه م
واقعا یکنم؟«
اما تصمیم گرفته بودم تا وقتی انتخابهایش به خودش یا دیگران آسیب نمیزند، اجازه بدهم تجربه کند.
اشتباه کند.
سلیقههای مختلف را امتحان کند.
خودش را پیدا کند.
. البته این آسان نبود
کار اصال
بارها از نگرانی خوابم نبرد.
بارها از قضاوت دیگران دلم شکست.
بارها وسوسه شدم همهچیز را با یک »نه« تمام کنم.
فقط یک جا قاطعانه ایستادم.
وقتی خواست به تنهایی سفر برود.
به او اجازه ندادم.
در عوض، کمک کردم با دوستانش سفرهای یکروزه و امن را تجربه کند.
میخواستم هم استقالل را یاد بگیرد، هم امنیت را از دست ندهد.
18
سه سال طول کشید.
سه سال پر از سؤال.
پر از تردید.
پر از صبوری.
اما بالخره نتیجهاش را دیدم.
یک روز پیشنهاد دادم با هم برای خرید برویم.
با تعجب دیدم دامن انتخاب میکند.
لباسی را برمیداشت و میپرسید:
مامان، به نظرت این قشنگه؟«
به او میگفتم:
خودت بهتر از هر کسی میدونی چه چیزی به شخصیتت نزدیکتره«.
چشمهایش برق میزد.
با آرامش انتخاب میکرد.
وقتی آماده میشد و نگاهش میکردم، در دلم احساس عجیبی داشتم.
احساس افتخار.
دخترم دیگر برای مخالفت کردن مخالفت نمیکرد.
او هویت خودش را پیدا کرده بود.
دیگر لزم نبود برای اثبات استقاللش بجنگد.
آرام شده بود.
اما احتمال اگر آن سالها با زور و تحکم جلو انتخابهای کمخطرش را گرفته بودم، شاید زودتر به نتیجهای ظاهری میرسیدم؛
رابطهمان آسیب میدید.
آن روز فهمیدم گاهی بزرگترین هدیهای که میتوانیم به نوجوانمان بدهیم، این است که فرصت بدهیم خودش را پیدا کند.
⸻
کمی علمیتر نگاه کنیم
یکی از مهمترین وظایف رشد در دوران نوجوانی، شکلگیری هویت مستقل است.
19
نوجوان کمکم از خودش میپرسد:
-من واقعا چه کسی هستم؟«
-اگر همه یک راه را بروند، آیا من هم همان راه را انتخاب میکنم؟«
به همین دلیل است که گاهی لباسی میپوشد که ما دوست نداریم، مدل مویی انتخاب میکند کند که برایمان عجیب است یا از سلیقهایاگر هیچکس برایم تصمیم نگیرد، خودم چه چیزی را دوست دارم؟«
دفاع میکند که حتی چند ماه بعد خودش هم از آن تعجب خواهد کرد.
این آزمون و خطاها، اگر در محدودهای امن باشند، بخشی طبیعی از مسیر رشد هستند.
اشتباهی که بسیاری از ما والدین مرتکب میشویم این است که مخالفت نوجوان را بیاحترامی تعبیر میکنیم؛ در حالی که اغلب، او
در حال تمرین استقالل است، نه تمرین بیاحترامی.
البته استقالل با بیقانونی فرق دارد.
نوجوان حق دارد درباره لباس، مدل مو یا عالیق شخصیاش نظر بدهد؛ اما حق ندارد به خودش یا دیگران آسیب بزند، مسئولیت
رفتارهایش را نپذیرد یا قوانین مهم خانواده را نادیده بگیرد.
هنر ما این است که تشخیص دهیم کجا باید اجازه تجربه بدهیم و کجا لزم است با آرامش و قاطعیت مرز بگذاریم.
⸻
راهکارهای عملی برای والدین
۱ .بین تفاوت سلیقه و خطر واقعی فرق بگذارید.
از خودتان بپرسید:
آیا این موضوع فقط با سلیقه من فرق دارد، یا به سالمت و آ
واقعا ینده فرزندم آسیب میزند؟«
همه اختالفها ارزش جنگیدن ندارند.
⸻
2 .قانونهای مهم را کم اما محکم نگه دارید.
موضوعاتی مثل احترام، امنیت، صداقت و مسئولیتپذیری قابل مذاکره نیستند؛ اما لزم نیست برای هر موضوع کوچکی وارد جنگ
شوید.
20
⸻
3 .به جای کنترل، قدرت تصمیمگیری را آموزش دهید.
_جای اینکه بگویید:
این لباس را نمیپوشی«.
بپرسید:
خودت فکر میکنی این لباس برای این موقعیت مناسب است؟«
این سؤال نوجوان را به فکر کردن دعوت میکند، اطاعت کردن
نه صرفا .
⸻
۴ .اجازه دهید گاهی اشتباه کند.
اگر اشتباه او پیامد جبرانناپذیری ندارد، اجازه دهید نتیجه انتخابش را تجربه کند.
تجربه، معلمی است که بسیاری از نصیحتها هرگز جای آن را نمیگیرند.
⸻
تمرین این فصل
یک برگه بردارید و دو ستون بکشید.
در ستون اول بنویسید: درستون دوم بنویسید:
تفاوت سلیقه رفتارهای آسیب زا
مدل لباس مصرف سیگار
رنگ مو خشونت
رنگ اتاق رانندگی خطزناک
موسیقی دروغ گویی
سبک چیدمان روابط یا دوستی های آسیبزا
21
حال از خودتان بپرسید:
»من تا امروز بیشتر انرژیام را صرف کدام ستون کردهام؟«
اگر بیشتر وقت و انرژی شما صرف ستون اول شده است، شاید زمان آن رسیده باشد که بخشی از کنترل را رها کنید تا سرمایه
ارزشمندتری را حفظ کنید؛ رابطهتان با فرزندتان.
⸻
خالصه این فصل
*استقاللطلبی، یکی از طبیعیترین نیازهای دوران نوجوانی است.
*مخالفت نوجوان همیشه نشانه بیاحترامی نیست؛ گاهی تالشی برای پیدا کردن هویت خودش است.
*والدین آگاه، به جای کنترل همه انتخابها، مرزهای مهم را حفظ میکنند و در موضوعات کمخطر، فرصت تجربه و انتخاب را به
فرزندشان میدهند.
⸻
گاهی نوجوان برای اینکه خودش را پیدا کند، ناچار است مدتی با ما مخالفت کند؛ هنر ما این است که در این مسیر، رابطه
را نبازیم«.
22
فصل چهارم
روزی که دخترم مادرم شد.
جلسه چهارم کالس بود. دیگر یخ بین من و بچهها آب شده بود. راحتتر حرف میزدند، میخندیدند و از احساساتشان میگفتند.
تصمیم گرفتم آن روز درباره خشم صحبت کنیم.
از بچهها پرسیدم:
چه وقتهایی عصبانی میشوید؟«
یکی گفت:
»وقتی برادرم بدون اجازه وسایلم را برمیدارد«.
دیگری گفت:
»وقتی دوستم دروغ میگوید«.
یکی دیگر گفت:
»وقتی مامانم گوشیام را میگیرد«.
کالس پر از خنده و گفتوگو بود…
تا اینکه نوبت زهرا رسید.
دختری آرام، مؤدب و همیشه منظم.
لبخند زدم و گفتم:
»زهرا جان، تو چه وقتهایی عصبانی میشی؟«
لبخند کمرنگی زد و گفت:
»خانم… من اصال عصبانی نمیشم«.
متعجب شدم.
گفتم:
»مگه میشه؟ یعنی هیچ اتفاقی نیست که ناراحتت کنه؟«
23
چند مثال زدم.
گفتم:
»اگر کسی بهت دروغ بگه چی؟ اگر دوستت بهت بیاحترامی کنه؟ اگر کسی وسیله مورد عالقهات رو خراب کنه؟«
سرش را پایین انداخت.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
چرا… ناراحت میشم… ولی میرم توی اتاقم، اونقدر گریه میکنم تا حالم بهتر بشه«.
کالس ساکت شد.
ادامه داد:
مامانم خودش به اندازه کافی گرفتاره«…
صدایش میلرزید.
با بابام مشکل داره… کار میکنه… خرج خونه… برادرم هم خیلی دردسر داره«…
چشمانش پر از اشک شده بود.
گفت:
دلم برای مامانم میسوزه… با خودم میگم دیگه من نباید براش دردسر درست کنم… برای همین هیچوقت چیزی نمیگم«…
لحظهای مکث کرد.
بعد آهستهتر ادامه داد:
حتی بعضی وقتها از خود مامانم ناراحتم… ولی بهش نمیگم… چیزایی که دوست دارم… چیزایی که دلم میخواد… هیچکدوم رو
نمیگم«…
دیگر کسی در کالس حرف نمیزد.
همه فقط به زهرا نگاه میکردند.
و من…
بیشتر از اینکه نگران زهرا باشم، دلم برای مادرش سوخت.
از صبح تا شب میدوید تا زندگی را سر پا نگه دارد و حتی خبر نداشت دخترش، برای سبکتر کردن بار او، بار
مادری که احتمال
سنگینی را روی شانههای کوچک خودش گذاشته است.
این اولین باری نبود که چنین چیزی میدیدم.
سالها کار با نوجوانها، بارها این الگو را به من نشان داده بود.
فقط دخترها نبودند.
24
پسرهایی را هم دیده بودم که پدرانی تندخو داشتند و برای اینکه مادرشان کمتر رنج بکشد، هیچوقت از ترسها، شکستها یا
مشکالتشان حرف نمیزدند.
کمکم یاد گرفته بودند احساساتشان را پنهان کنند.
خشم را فرو بخورند.
ترس را انکار کنند.
نیازهایشان را نادیده بگیرند.
انگار تنها احساسی که اجازه داشت بیرون بیاید، غم بود.
آن روز، وقتی از کالس بیرون آمدم، مدام به زهرا فکر میکردم.
به دخترکی که آنقدر مادرش را دوست داشت که تصمیم گرفته بود کودک نباشد.
⸻
کمی علمیتر نگاه کنیم
وقتی درباره آسیبهای کودکی صحبت میکنیم، معمول ذهنمان به سمت کودکانی میرود که تحقیر شدهاند، نادیده گرفته شدهاند یا مدام
سرزنش شنیدهاند.
اما گاهی زخمی عمیقتر و پنهانتر شکل میگیرد.
زخمی که پشت عشق پنهان شده است گاهی کودک آنقدر مادرش را دوست دارد که تصمیم میگیرد خودش را فراموش کند.
با خودش میگوید:
مامانم به اندازه کافی غصه دارد«.
اگر ناراحتیهایم را بگویم، حالش بدتر میشود«.
اگر چیزی نخواهم، مامان کمتر اذیت میشود«.
در ظاهر، چنین کودکی آرام، فهمیده و کمدردسر به نظر میرسد.
معلمها از او تعریف میکنند.
اطرافیان میگویند:
25
چه بچه عاقل و پختهای«!
اما در درون او اتفاق دیگری در حال رخ دادن است.
او کمکم یاد میگیرد احساساتش را پنهان کند.
نیازهایش را نادیده بگیرد.
به جای مراقبت از خودش، مراقب حال دیگران باشد.
روانشناسان به این وضعیت »والدشدگی کودک (Parentification» (میگویند.
یعنی کودکی که ناخواسته بخشی از مسئولیتهای عاطفی خانواده را بر دوش میگیرد؛ مسئولیتی که متناسب با سن او نیست.
کودکان معمول تر به نظر میرسند؛ اما بهای این بزرگ شدن، گاهی بسیار سنگین است. این از سنشان بزرگ
ممکن است در بزرگسالی نتوانند احساساتشان را بیان کنند.
از »نه« گفتن بترسند.
همیشه خودشان را فدای دیگران کنند.
یا حتی چه م
ندانند واقعا یخواهند.
دارد، لطفا . اما اگر هنگام خواندن این بخش، احساس کردی فرزندت گاهی چنین رفتاری وحشت نکن
رابطهها انعطافپذیرند.
وقتی با آگاهی رفتار کنیم، بسیاری از این زخمها قابل ترمیم هستند.
⸻
راهکارهای عملی برای والدین
۱ .اجازه بده فرزندت کودک باشد.
لزم نیست همیشه قوی، منطقی یا مراقب حال تو باشد.
اگر ناراحتی، لزم نیست احساساتت را پنهان کنی؛ اما مراقب باش او احساس نکند مسئول خوب کردن حال توست.
تو پناه او هستی، نه برعکس.
⸻
2 .احساساتش را جدی بگیر.
26
اگر گفت ناراحت است، عجله نکن که راهحل بدهی.
اول بگو:
حق داری این احساس را داشته باشی«.
همین جمله ساده، احساس امنیت میآفریند.
⸻
3 .از او کمک بخواه، اما بار زندگی را روی دوشش نگذار.
کمک کردن، حس ارزشمندی ایجاد میکند.
اما فرق زیادی است بین اینکه بگویی:
لطفا سفره را جمع کن«.
و اینکه کودک احساس کند:
اگر من نباشم، مامان از پس زندگی برنمیآید«.
⸻
۴ .برای دردهایت، به یک بزرگسال تکیه کن.
اگر خستهای، از همسر، دوست، خواهر، مشاور یا فردی قابل اعتماد کمک بگیر.
فرزندت نباید تنها تکیهگاه عاطفی تو باشد.
⸻
۵ .اگر این فصل تو را نگران کرد، خودت را سرزنش نکن.
شاید با خودت بگویی:
نکند من هم ناخواسته این کار را کرده باشم؟«
اگر این فکر به ذهنت آمد، یادت باشد هدف این کتاب سرزنش نیست.
هدف، آگاهی است.
قرار نیست مادر کاملی باشی.
27
قرار است هر روز، کمی آگاهتر از دیروز باشی.
همین کافی است.
⸻
تمرین این فصل
امشب فقط ده دقیقه کنار فرزندت بنشین.
بدون آموزش.
بدون نصیحت.
بدون عجله برای حل کردن مشکالت.
فقط از او بپرس:
این روزها بیشتر از همه چه چیزی ذهنت را مشغول کرده؟«
اگر سکوت کرد، اصرار نکن.
اگر حرف زد، میان حرفش نپر.
اگر گریه کرد، نخواه سریع آرامش کنی.
گاهی بزرگترین هدیهای که میتوانیم به فرزندمان بدهیم، این نیست که مشکلش را حل کنیم؛
این است که به او فرصت بدهیم احساس کند دیده شده، شنیده شده و لزم نیست بار دنیا را به تنهایی به دوش بکشد.
⸻
خالصه این فصل
*بعضی از آرامترین و کمدردسرترین بچهها، بیشترین درد را در سکوت تحمل میکنند.
*هیچ کودکی نباید احساس کند مسئول مراقبت از حال والدینش است.
*خانه، امنترین جای دنیا میشود وقتی فرزند بداند میتواند همه احساساتش را، بدون ترس از ناراحت کردن ما، با ما در میان
بگذارد.
»هیچ کودکی نباید آنقدر زود بزرگ شود که غمهای مادرش را به تنهایی به دوش بکشد؛ عشق، وقتی سالم است که پناه باشد،
نه بار«.
28
فصل پنجم
ماد ر متهم همیشگی
روز تحویل کارنامهها بود.
وارد دفتر مدرسه شدم.
سمت چپ، چند مادر روی صندلیها نشسته بودند. روبهرویم مدیر، ناظم و معلم کالس بودند.
به محض اینکه وارد شدم، هر سه با لبخند از جا بلند شدند.
بعد از احوالپرسی، با مهربانی از دخترم تعریف کردند؛ از اخالقش، مسئولیتپذیریاش و رفتار خوبش.
بعد هم رو به من گفتند:
مشخص است که پشت این تربیت، یک مادر آگاه ایستاده است«.
چند نفر از مادرها با لبخند نگاهم کردند.
اما نمیدانستم چند دقیقه بعد، گفتوگویی را تجربه میکنم که مدتها ذهنم را درگیر خواهد کرد.
وقتی مسئولن مدرسه مشغول صحبت با خانوادههای دیگر شدند، یکی از مادرها آرام کنارم نشست.
نگاهش خسته بود.
خستهتر از آنکه بخواهد لبخند بزند.
با صدایی آهسته گفت:
خانم… شما چه کار میکنید که ما نمیکنیم؟«
نگاهش کردم.
ادامه داد:
من دو تا بچه دارم. تقریبا با همه فامیل قطع رابطه کردهام تا فقط وقتم را برای درس خواندن بچهها بگذارم. اما فایدهای ندارد«…
نفس عمیقی کشید.
شوهرم مدام میگوید اگر مادر خوبی بودی، بچههایت اینطور نمیشدند. میگوید خودخواهی… بیعرضهای«…
دلم فشرده شد.
دستم را روی شانهاش گذاشتم و آرام پرسیدم:
خودت حرفهایش را باور کردهای؟«
29
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:نمیدانم«…
اشک در چشمهایش جمع شده بود.
بلد نیستم مادر باشم«…
من تمام تالشم را میکنم؛ اما وقتی مادرهایی مثل شما را میبینم، شک میکنم. با خودم میگویم شاید واقعا
حرفش برایم غریبه نبود.
این همان فکری بود که سالها قبل، بارها از ذهن خودم گذشته بود.
چشمانش پر از اشک شد.
گفت:
به خدا بعضی شبها از غصه گریه میکنم. چند روز مانده به تحویل کارنامه، دلم آشوب میشود. حتی از روزی که باید بیایم مدرسه
میترسم«.
کمی سکوت کرد و ادامه داد:
حسرت یک پیادهروی دونفره با همسرم به دلم مانده. هر وقت با هم هستیم، فقط درباره درس بچهها حرف میزنیم. اگر نمرههایشان
خوب نباشد، تمام تقصیرها گردن من است«.
به آرامی گفتم:
میدانی؟ قبل از اینکه به مدرسه دخترم بیایم، از مدرسه پسرم آمده بودم«.
متعجب نگاهم کرد.
گفتم:
آنجا هم کلی سرزنش شدم؛ چون پسرم درسخوان نبود«.
لبخند تلخی زدم.
همه فقط کارنامهاش را میدیدند. کسی نمیدید که او یک مکانیک فوقالعاده است؛ با دستهایش چیزی را میسازد که شاید خیلی از
شاگرداولها نتوانند«.
زن با تعجب پرسید:واقعا ؟«
سرم را به نشانه تأیید تکان دادم.
انگار نفس راحتی کشید.
بعد با اشتیاق گفت:
دختر من عاشق آرایشگری است. خیلی هم استعداد دارد«…
خندید.
کار را انجام بدهد، احتمال ی دعوایم میکند«. البته اگر پدرش بفهمد اجازه میدهم این حساب
30
بعد ادامه داد:
پسرم هم عاشق آشپزی است. مدام غذاهای جدید درست میکند و آرزو دارد یک روز رستوران خودش را داشته باشد«.
لبخند زدم.
چه رؤیاهای قشنگی…
اما ناگهان لبخندش محو شد.
آرام گفت:
قضاوت مردم را میتوانم تحمل کنم… اما با همسرم چه کنم؟«
وقتی از مدرسه بیرون آمدم، تمام مسیر به آخرین سؤالش فکر میکردم.
فهمیدم…
گاهی سختترین قضاوت، قضاوت مردم نیست.
قضاوت کسی است که هر شب روبهرویش مینشینی و دلت میخواهد اولین حامی تو باشد.
⸻
کمی علمیتر نگاه کنیم
یاری از آنها خواهند گفت: اگر از صد مادر بپرسیم بزرگترین ترسشان چیست، بس
احتمال
میترسم مادر خوبی نباشم«.
جالب اینجاست که این ترس، اغلب از درون مادر شروع نمیشود.
بلکه از صداهایی میآید که سالها در گوش او تکرار شدهاند اگر فرزندش درس نخواند، میگویند:
مادرش به اندازه کافی پیگیر نبوده«.
اگر فقط درس بخواند و شاد نباشد، میگویند:
بچه را از زندگی انداخته«.
اگر آرام باشد:
اعتمادبهنفس ندارد«.
اگر پرجنبوجوش باشد:
تربیت نشده است«.
31
انگار برای هر رفتار فرزند، یک قضاوت آماده وجود دارد.
و در بیشتر مواقع، انگشت اتهام به سمت مادر نشانه میرود.
در حالی که واقعیت بسیار پیچیدهتر از این است.
رشد یک کودک، حاصل همکاری عوامل زیادی است:
*ویژگیهای ژنتیکی و خلقوخوی او
*شخصیت پدر و مادر
*رابطه والدین با یکدیگر
*محیط مدرسه
*دوستان
*شرایط اقتصادی
*رسانهها و فضای مجازی
*و حتی اتفاقاتی که هیچکس بر آنها کنترلی ندارد.
⸻
راهکارهای عملی
۱ .موفقیت را فقط با نمره تعریف نکنید.
گاهی کودکی استعداد هنری، فنی، ورزشی یا اجتماعی فوقالعادهای دارد.
اگر فقط یک نوع موفقیت را ببینیم، ممکن است استعداد واقعی او را هرگز کشف نکنیم.
⸻
2 .خودتان را با مادرهای دیگر مقایسه نکنید.
شما فقط نتیجه زندگی دیگران را میبینید؛ نه مسیرشان را.
هیچکس از اشکها، نگرانیها و چالشهای پشت درهای بسته خبر ندارد.
مادر میتواند اثرگذارترین فرد زندگی فرزندش باشد؛ اما هرگز تنها عامل نیست.
32
⸻
3 .بین »مسئول بودن« و »مقصر بودن« تفاوت بگذارید.
شما مسئول هستید یاد بگیرید، رشد کنید و بهترین تالشتان را انجام دهید.
اما قرار نیست بار تمام اتفاقات زندگی فرزندتان را به دوش بکشید.
⸻
۴ .استعداد واقعی فرزندتان را ببینید.
شاید فرزند شما پزشک یا مهندس نشود.
اما ممکن است هنرمند، آشپز، کارآفرین، مکانیک، ورزشکار یا معلمی فوقالعاده شود.
قرار نیست همه یک مسیر را بروند.
قرار است هر انسانی بهترین نسخه خودش شود.
⸻
۵ .اگر همسرتان مدام شما را سرزنش میکند…
به جای اینکه وارد جنگ شوید، گفتوگو را به سمت هدف مشترک ببرید.
به جای پرسیدن:
مقصر کیست؟«
از هم بپرسید:
از امروز هر کدام از ما چه کاری میتوانیم انجام دهیم که به فرزندمان کمک کند؟«
فرزند، بیش از هر چیز، به والدینی نیاز دارد که کنار هم بایستند؛ نه روبهروی هم.
⸻
33
تمرین این فصل
آینه قضاوت
یک کاغذ بردارید و دو ستون بکشید.
در ستون اول بنویسید:
تمام جملههایی که تا امروز درباره مادریتان شنیدهاید.
:
مثال
» *اگر مادر بودی«…
» *بچه فالنی را ببین«.
» *زیادی آزادی دادی«.
» *زیادی سخت گرفتی«.
» *بچهات چرا مثل بقیه نیست؟«
حال در ستون دوم، مقابل هر جمله بنویسید:
آیا این حرف بر اساس شناخت کامل زندگی من گفته شده، یا فقط یک قضاوت بوده است؟«
در پایان از خودتان بپرسید:
اگر هیچکس قرار نبود مرا قضاوت کند، امروز با فرزندم چه رفتاری میکردم؟
سؤال، احتمال ی نزدیکتر میکند که واقعا دوست داری باشی؛ نه مادری که دیگران از تو انتظار دارند. پاسخ این تو را به مادر
⸻
خالصه این فصل
*مادر بودن، به معنای مقصر بودن در همه اتفاقات زندگی فرزند نیست.
34
*هیچ کارنامهای، ارزش واقعی یک انسان را به طور کامل نشان نمیدهد.
*استعدادهای فرزندت را ببین؛ نه فقط نمرههایش را.
*خودت را با دیگران مقایسه نکن؛ هر خانواده، داستان خودش را دارد.
*فرزندت بیش از یک مادر کامل، به مادری نیاز دارد که احساس امنیت، عشق و پذیرش را به خانه بیاورد.
⸻
⸻
سالها طول کشید تا بفهمم فرزندم به مادری نیاز ندارد که همه را راضی کند؛ او به مادری نیاز دارد که خودش را مدام به خاطر
کامل نبودن، محکوم نکند«.
مادر خوب کسی نیست که هرگز اشتباه نکند؛ مادری است که زیر بار قضاوت دیگران، صدای قلب خودش را گم
«.نکند
35
فصل ششم
احساسات، دشمن ما نیستند
جلسه چهارم کالس بود.
بچهها دیگر با من احساس غریبی نمیکردند. آن نگاههای محتاط جلسه اول جای خودش را به خنده، شوخی و گفتوگو داده بود.
فضای کالس امنتر شده بود و میتوانستم درباره موضوعی حرف بزنم که سالهاست فکر میکنم یکی از مهمترین مهارتهای
زندگی است؛ شناخت احساسات.
از بچهها پرسیدم:
بچهها، چه چیزهایی شما را عصبانی میکند؟«
یکی گفت:
وقتی برادرم بدون اجازه وسایلم را برمیدارد«.
دیگری گفت:
وقتی دوستم دروغ میگوید«.
یکی دیگر گفت:
وقتی معلم جلوی همه دعوایم میکند«.
همه با اشتیاق از خشمهای کوچک و بزرگشان میگفتند.
تا اینکه نوبت دختری یازدهساله رسید.
چند جلسه بود که نگاهم را به خودش جلب کرده بود. دختری با ظاهری محکم و بااعتمادبهنفس؛ اما چشمهایش همیشه غمی پنهان را
با خود داشت.
آرام گفت:
خانم… من خیلی عصبانیام«.
لبخند زدم و پرسیدم:
از چی عزیزم؟«
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
سگمون رو دزد برد«.
36
کالس یکباره ساکت شد.
ادامه داد:
بعد به بابام زنگ زد و گفت اگر پول بدین، برش میگردونم. ما اونقدر پول نداشتیم… دیگه هیچوقت سگمون برنگشت«.
صدایش میلرزید.
اشکهایش را پاک کرد و با بغض گفت:
من دلم میخواد اون آدم رو پیدا کنم… آنقدر بزنمش که«…
چند نفر از بچهها با تعجب به او نگاه کردند.
شاید منتظر بودند مثل همیشه بشنوند:
نه عزیزم… نباید این حرفها را بزنی«.
اما من فقط گفتم:
حق داری عصبانی باشی«.
دختر با تعجب نگاهم کرد.
ادامه دادم:
سالها با آن سگ زندگی کرده بودی. دوستش داشتی. از دستش دادی. طبیعی است که عصبانی باشی«.
انگار برای اولین بار، کسی احساسش را محکوم نکرده بود.
همین یک جمله کافی بود.
کمکم دستهای دیگری بال رفت.
یکی گفت:
من از مامانم ناراحت شدم، ولی چیزی نگفتم«.
دیگری گفت:
وقتی بابام داد میزنه، میترسم؛ ولی وانمود میکنم مهم نیست«.
یکی دیگر گفت:
من همیشه میگم خوبم، چون اگر ناراحت باشم، مامانم غصه میخوره«.
آن روز کالس، دیگر فقط یک کالس نبود.
به جایی تبدیل شده بود که بچهها برای اولین بار، بدون ترس، احساسات واقعیشان را بلندبلند بیان میکردند.
آخر کالس، همان دختر آرام از جایش بلند شد.
بدون اینکه چیزی بگوید، به سمتم آمد.
مرا محکم در آغوش گرفت.
37
هیچ حرفی نزد.
اما همان آغوش، برای من از هزار جمله رساتر بود.
آن روز فهمیدم…
گاهی کودکان و نوجوانان، بیشتر از هر نصیحتی، فقط به یک نفر احتیاج دارند که به آنها بگوید:
احساست اشتباه نیست«.
⸻
کمی علمیتر نگاه کنیم
بیشتر ما از کودکی یاد گرفتهایم بعضی احساسها خوباند و بعضی دیگر بد.
بارها شنیدهایم:
عصبانی نشو«.
گریه نکن«.
نترس«.
حسودی نکن.
ناراحت نباش«.
کمکم یاد گرفتهایم احساساتمان را پنهان کنیم، نه اینکه آنها را بشناسیم.
بد نیست.
در حالی که از نگاه روانشناسی، هیچ احساسی ذاتا
خشم به ما خبر میدهد که مرزی از ما نادیده گرفته شده است.
ترس کمک میکند از خطر دور بمانیم.
غم به ما فرصت میدهد با فقدان کنار بیاییم.
حتی حسادت، اگر درست شناخته شود، میتواند به ما نشان دهد چه چیزی در زندگی برایمان ارزشمند است.
احساسات، پیامرساناند.
آنها دشمن ما نیستند.
مشکل از جایی شروع میشود که احساسات را انکار کنیم یا ندانیم چگونه آنها را به شیوهای سالم ابراز کنیم.
آرامتر نمیشود؛ فقط آنها را در جایی پنهان میکند که شاید سالها بعد، به
کودکی که یاد میگیرد احساساتش را سرکوب کند، لزوما
شکل اضطراب، خشم، افسردگی یا مشکالت ارتباطی خودشان را نشان دهند.
38
⸻
راهکارهای عملی برای والدین
۱ .قبل از اصالح رفتار، احساس را ببینید.
اگر فرزندتان با عصبانیت حرف میزند، قبل از هر توصیهای بگویید:
میبینم خیلی عصبانی هستی«.
گاهی همین جمله، شدت خشم را نصف میکند.
⸻
2 .احساس را بپذیرید، اما رفتار را هدایت کنید.
میتوانید بگویید:
حق داری عصبانی باشی؛ اما اجازه نداری کسی را بزنی یا به او توهین کنی«.
احساس، پذیرفتنی است.
رفتار، قابل آموزش است.
⸻
3 .احساسات خودتان را هم نام ببرید.
فرزندتان بیش از آنکه از حرفهای شما یاد بگیرد، از رفتار شما یاد میگیرد.
گاهی بگویید:
الن کمی نگرانم«.
از این اتفاق ناراحت شدم«.
الن عصبانیام و چند دقیقه زمان میخواهم تا آرامتر شوم«.
با این کار، به او یاد میدهید احساس داشتن، طبیعی است.
39
⸻
۴ .به احساساتش واژه بدهید.
گاهی نوجوان فقط میگوید:
حالم بده«.
کمکش کنید احساسش را دقیقتر بشناسد.
بپرسید:
فکر میکنی بیشتر ناراحتی؟«
احساس ناامیدی داری؟«
ترسیدی؟«
احساس تنهایی میکنی؟«
وقتی احساس، نام پیدا میکند، مدیریت آن هم آسانتر میشود.
⸻
۵ .از احساساتش نترسید.
بعضی والدین از گریه، خشم یا ترس فرزندشان آنقدر مضطرب میشوند که تالش میکنند سریع آن احساس را از بین ببرند.
اما احساسات، مثل موجاند.
اگر اجازه دهیم از مسیر طبیعیشان عبور کنند، آرام میشوند.
گاهی تنها کاری که لزم است انجام دهیم، این است که کنار فرزندمان بمانیم.
⸻
تمرین این فصل
امشب، فقط ده دقیقه کنار فرزندت بنشین.
نه نصیحت کن.
نه سؤالهای پشت سر هم بپرس.
40
نه دنبال راهحل باش.
فقط بگو:
امروز بیشتر از همه چه احساسی را تجربه کردی؟«
اگر گفت:
نمیدانم«.
اصرار نکن.
فقط لبخند بزن و بگو:
هر وقت خواستی دربارهاش حرف بزنی، من هستم«.
شاید همین جمله، سالها بعد در ذهنش بماند؛ همانطور که پسرم سالها بعد، نیمهشب مرا بیدار کرد تا مطمئن شود هنوز هم برای
شنیدن حرفهایش آمادهام.
⸻
خالصه این فصل
ذاتا یست؛ احساسات، پیامرسان نیازها و تجربههای ما هستند. *هیچ احساسی بد ن
*قبل از اصالح رفتار، احساس فرزندتان را ببینید و نام ببرید.
*پذیرش احساس، به معنای تأیید رفتار نادرست نیست.
*نوجوانی که احساس کند احساساتش شنیده میشوند، کمتر مجبور میشود آنها را با پرخاشگری یا سکوت نشان دهد.
*خانه، زمانی امن میشود که همه اعضای آن بدانند میتوانند احساساتشان را بدون ترس از قضاوت بیان کنند.
⸻
شاید بزرگترین هدیهای که میتوانیم به فرزندمان بدهیم، این نباشد که همه دردهایش را از بین ببریم؛ بلکه این باشد که به او اطمینان
بدهیم هیچ احساسی وجود ندارد که نتواند آن را با ما در میان بگذارد.
ِن احساسات، دشمن ما نیستند؛ آن قلب ما هستند. کودک
ها زبا ی که احساساتش شنیده میشود، کمتر مجبور است آنها را با
رفتارهای آسیبزا فریاد بزند
41
فصل هفتم
همه چیز راه حل ندارد لطفا تو فقط باش
لطفا ید«. آقا، حساب کن
زن کارت بانکی را روی پیشخوان گذاشت. همان لحظه تلفنش زنگ خورد.
نام پسرش روی صفحه افتاد.
لبخند کوتاهی زد و تماس را پاسخ داد.
هنوز »جانم مادر؟« را کامل نگفته بود که صدای پسرش در فروشگاه پیچید:
شما اصال یخواید… دیگه پامو اون خونه نمیذارم… از دستم راحت شید«! ـ »من پسر بدیام… منو نم
صدایش از خشم میلرزید؛ اما پشت آن خشم، زخمی بود که مادر سالها بود آن را میشناخت.
زن نگاهی به اطراف انداخت، خریدهایش را جمع کرد و بیآنکه چیزی بگوید، از فروشگاه بیرون آمد.
داخل ماشین نشست.
کیسهها را روی صندلی کنار گذاشت.
هنوز پسر بیوقفه حرف میزد.
این بار مادر عجله نکرد.
نه نصیحت کرد.
نه گفت: »آرام باش«.
نه گفت: » سوءتفاهم شده
حتما «.
فقط گوش داد.
ی اجازه داد همهی خشم، بغض و دلخور
پسرش بیرون بریزد.
چند دقیقه بعد، آن طرف خط سکوت شد.
زن آرام گفت:
حال برایم تعریف میکنی چه اتفاقی افتاده؟ وقتی فقط داد میزنی، نمیتوانم بفهمم چه چیزی اینقدر آزارت داده«.
رابطهی امن، حاصل کامل بودن نیست؛ حاصل بارها بازگشتن به عشق، آگاهی و گفتوگوست
42
صدای پسر شکسته بود.
گفت:
»خودت نمیدونی؟
بابا با من جوری حرف میزنه انگار احمقم… انگار هیچی نمیفهمم«…
اشکش را قورت داد و ادامه داد:
امروز رفتم کارگاه، دیدم شریکم موتورمو بدون اجازه برداشته رفته خرید.
به بابا گفتم ناراحت شدم.
گفت: ”یه کم مرام داشته باش“.
منم گفتم: ”پس منم ماشین شما رو بدون اجازه برمیدارم“.
گفت: ”اون فرق داره“.
بعد آخرشم گفت: ”حقته… چون دیر میری سر کار«“…
آخرین جمله را که گفت، دیگر نتوانست ادامه بدهد.
فقط گریه بود…
زن فرمان ماشین را محکم گرفته بود.
دلش میخواست چیزی بگوید.
دنبال جملهای میگشت که درد پسرش را از بین ببرد.
اما هیچ جملهای پیدا نمیکرد.
سالها بود هر وقت میان پدر و پسر اختالفی پیش میآمد، خودش را موظف میدانست که مشکل را حل کند.
گاهی از پدر دفاع میکرد.
گاهی از پسر.
گاهی واسطه میشد.
گاهی توضیح میداد که:
بابات منظورش این نبود«…
اما هیچوقت هیچکدام آرام نمیشدند.
آن روز، برای اولین بار، تصمیم گرفت فقط مادر باشد.
نه قاضی.
43
نه وکیل.
نه میانجی.
فقط مادر.
آرام گفت:
خیلی درد داره وقتی آدم احساس کنه شنیده نشده«…
پسر چیزی نگفت.
اما نفسهایش آرامتر شد.
چند دقیقه بعد، آهسته گفت:
مامان«…
ـ »جانم؟«
ـ »مرسی که فقط گوش کردی«…
تماس که قطع شد، زن مدتها همانجا ماند.
نه مشکلی حل شده بود.
نه رابطهی پدر و پسر تغییر کرده بود.
نه کسی عذرخواهی کرده بود.
اما انگار بار سنگینی از روی شانههای پسر برداشته شده بود.
آن روز فهمیدم…
همیشه قرار نیست درمانگر باشیم.
گاهی فقط باید کسی باشیم که کنار درد میایستد.
⸻
کمی علمیتر
چرا همیشه دنبال راهحل میگردیم؟
بیشتر ما والدین با این باور بزرگ شدهایم:
اگر فرزندم ناراحت است، یعنی من باید حالش را خوب کنم«.
44
برای همین، وقتی نوجوانمان گریه میکند، عصبانی است یا احساس بیعدالتی میکند، بالفاصله سراغ راهحل میرویم.
شروع میکنیم به نصیحت کردن.
توضیح دادن.
دفاع کردن.
قضاوت کردن یا تالش میکنیم هر طور شده مشکل را برطرف کنیم.
اما مغز انسان، قبل از اینکه آمادهی شنیدن راهحل باشد، نیاز دارد احساس امنیت کند.
وقتی نوجوان در اوج هیجان است، بخش منطقی مغز او موقتا کمتر فعال میشود. در آن لحظه، بیشتر از هر چیز به این نیاز دارد که
احساس کند کسی او را میفهمد.
به همین دلیل، گاهی یک جملهی همدلنه، از دهها نصیحت اثرگذارتر است.
⸻
همراهی هیجانی یعنی چه؟
همراهی هیجانی یعنی به فرزندت بگویی:
شاید نتوانم این درد را از زندگیات حذف کنم، اما اجازه نمیدهم آن را تنها تحمل کنی«.
این احسا س تنها نبودن، یکی از مهمترین پایههای دلبستگی ایمن میان والد و فرزند است.
⸻
چرا شنیده شدن، آرامش میآورد؟
وقتی احساسات نام میگیرند و شنیده میشوند، شدت هیجان در مغز کاهش پیدا میکند.
به همین دلیل، نوجوانی که احساس میکند حرفش شنیده شده، بعد از مدتی خودش آمادگی بیشتری برای فکر کردن به راهحل پیدا
میکند.
گاهی والدین تصور میکنند اگر فقط گوش بدهند، یعنی ضعف نشان دادهاند.
در حالی که گوش دادن، یکی از عمیقترین شکلهای حمایت است.
⸻
45
راهکارهای عملی
۱ .قبل از حل کردن، احساس را بشنو.
به جای اینکه بپرسی:
خب حال باید چه کار کنیم؟«
اول بپرس:
الن بیشتر از همه چه چیزی آزارت داده؟«
⸻
2 .عجله نکن طرف کسی را بگیری.
اگر اختالف بین نوجوان و فرد دیگری است، لزم نیست همان لحظه قضاوت کنی.
اول اجازه بده حرفش را کامل بزند.
شنیده شدن، مهمتر از برنده شدن در بحث است.
⸻
3 .اگر راهحل نداری، اشکالی ندارد.
گاهی بهترین جمله این است:
نمیدانم چه بگویم…
فقط میدانم خیلی سخت بوده.
لزم نیست همیشه پاسخ همهی سؤالها را بدانی.
⸻
۴ .احساس را تأیید کن، نه رفتار را.
اگر گفت:
46
از بابا متنفرم«.
لزم نیست موافقت کنی.
میتوانی بگویی:
میبینم خیلی از حرفش آسیب دیدی«.
این یعنی احساسش را میبینی، بدون اینکه رفتار یا قضاوتش را تأیید کرده باشی.
⸻
۵ .سکوت را تحمل کن.
گاهی بعد از یک جملهی همدلنه، نوجوان سکوت میکند.
آن سکوت را خراب نکن.
خیلی وقتها، عمیقترین گفتوگوها بعد از چند ثانیه سکوت شکل میگیرند.
⸻
تمرین این فصل
به آخرین باری فکر کن که فرزندت ناراحت بود.
واکنش اول تو چه بود؟
فورا یحت کردی؟ * نص
*دنبال راهحل گشتی؟
*از کسی دفاع کردی؟
*یا فقط گوش دادی؟
حال همان گفتوگو را دوباره در ذهنت مرور کن.
اگر قرار بود فقط سه جمله بگویی، آن سه جمله چه بودند؟
:
مثال
47
میبینم خیلی ناراحتی«.
حق داری از این اتفاق ناراحت شده باشی«.
فعال کنارتم؛ اگر خواستی با هم درباره
بعدا ی راهحل فکر میکنیم«.
⸻
خالصه این فصل
*همیشه لزم نیست درد فرزندمان را از بین ببریم؛ گاهی کافی است در کنارش بمانیم.
*شنیده شدن، قبل از راهحل، مهمترین نیاز نوجوان است.
*تأیید احساس، با تأیید رفتار تفاوت دارد.
*رابطهای که در آن نوجوان احساس امنیت کند، خودش راه گفتوگو و حل مسئله را هموار میکند.
⸻
.
اگر روزی فرزندت در سختترین لحظههای زندگی، اولین کسی را که برای درِد دل انتخاب کرد »تو« بودی، بدان که
مهمترین رسالت مادریات را به زیبایی انجام دادهای.
48
قرار نیست از اینجا به بعد اشتباه نکنی. قرار است وقتی اشتباه کردی، زودتر متوجه شوی، راحتتر عذرخواهی کنی و با مهربانی
بیشتری دوباره از نو شروع کنی.
این کتاب، قبل از هر چیز، درباره سفر یک مادر است.
سفری که با ترس آغاز میشود؛ ترس از اینکه نکند اشتباه کنیم، نکند دیر شده باشد، نکند فرزندمان را از دست بدهیم.
در طول این مسیر، با هم از روزهایی گفتیم که خسته بودیم، عصبانی شدیم، احساس گناه کردیم، اشتباه کردیم و گاهی حتی خودمان را
مادری ناالیق تصور کردیم.
از روزهایی گفتیم که نوجوانمان از ما فاصله گرفت و ما فکر کردیم دیگر دوستمان ندارد.
از مخالفتهایش، سکوتهایش، اشکهایش، خشمش و تالشش برای پیدا کردن خودش گفتیم.
اما اگر قرار باشد فقط یک چیز از این کتاب در ذهن تو بماند، دوست دارم این باشد:
رابطه، از کامل بودن ساخته نمیشود؛ از بازگشتن ساخته میشود.
هیچ مادری همیشه بهترین واکنش را ندارد.
هیچ پدری همیشه آرام نیست.
هیچ خانوادهای بدون اختالف، سوءتفاهم یا اشتباه نیست.
آنچه یک رابطه را ماندگار میکند، این نیست که هرگز زخمی نشود؛ این است که بعد از هر زخم، راه بازگشت را بلد باشد.
اگر امروز فرزندت را بیشتر از دیروز میشنوی…
اگر قبل از نصیحت کردن، کمی بیشتر احساسش را میبینی…
اگر قبل از قضاوت، چند لحظه مکث میکنی…
اگر گاهی جرئت میکنی بگویی: »ببخش که ناراحتت کردم«…
بدان که تو در حال ساختن همان خانهای هستی که هر نوجوانی آرزویش را دارد؛ خانهای که در آن امنیت، از بینقص بودن مهمتر
است.
شاید بعد از خواندن این کتاب، نوجوانت یکشبه تغییر نکند
شاید هنوز هم گاهی در را محکم ببندد.
گاهی مخالفت کند.
گاهی سکوت کند.
گاهی حتی حرفی بزند که دلت را بشکند.
اما تو دیگر میدانی پشت بسیاری از این رفتارها، نیازهایی پنهان شده است؛ نیاز به دیده شدن، شنیده شدن، احترام، استقالل و عشق.
و همین آگاهی، بزرگترین تغییری است که میتواند یک خانواده را دگرگون کند.
49
یادت باشد…
یشتر از اینکه به خاطر بیاورد چند بار برایش غذا پختی یا چند بار اتاقش را مرتب کردی، به یاد خواهد فرزندت سال ب
ها بعد، احتماالً
آورد که در سختترین روزهای زندگی، کنار چه کسی احساس امنیت میکرد.
به یاد خواهد آورد که آیا میتوانست با ترسها، اشتباهها و اشکهایش نزد تو بیاید، یا نه.
امیدوارم بعد از بستن این کتاب، هر بار که نوجوانت تو را صدا میزند، قبل از هر واکنشی، این سؤال را از خودت بپرسی:
االن فرزندم بیشتر به راهحل نیاز دارد یا به همدلی؟«
همین یک سؤال، میتواند مسیر بسیاری از گفتوگوها را تغییر دهد.
این کتاب را با حس شکست به یاد نیاور.
و اگر روزی احساس کردی دوباره اشتباه کردهای، لطفاً
فقط یادت باشد…
فردا هم روز دیگری برای ساختن رابطه است.
عشق، دیر نمیشود.
گفتوگو، دیر نمیشود.
آغوش امن، دیر نمیشود.
و آگاهتر شدن، هرگز دیر نیست.
از صمیم قلب آرزو میکنم سالها بعد، وقتی فرزندت بزرگ شد و از کودکیاش حرف زد، بیش از هر چیز این جمله را بگوید:
مادرم کامل نبود؛ اما همیشه میتوانستم خوِد واقعیام را کنار او زندگی کنم«.
اگر این جمله روزی حقیقت زندگی تو شود، مطمئن باش ارزش تمام تالشها، اشکها و روزهای سختی را داشته است.
با مهر و احترام
با عشق، برای تمام مادرانی که هر روز، کمی آگاهتر از دیروز میشوند❤ .
سمیه قاضی
درباره سمیه قاضی
دارای مدرک تخصصی آموزش مهارتهای ارتباطی از دانشگاه شهید بهشتی تهران تجربه سالها آموزش فن بیان ومهارت های ارتباطی به نو جوانان و...
نوشتههای بیشتر از سمیه قاضیپست های مرتبط
19 خرداد 1405
19 خرداد 1405
30 اردیبهشت 1405
30 اردیبهشت 1405